1- چهار مورد از نقش نيروهاي اجتماعي در تحول نظريه جامعه شناسي را نام برده و يكي را توضيح دهيد.
• انقلابهاي سياسي
• انقلاب صنعتي و پيدايش سرمايه داري
• پيدايش سوسياليسم
• شهرگرايي
• دگرگونيهاي مذهبي
• رشد علم
 
 
• شهرگرايي
در نتيجه انقلاب صنعتي، تعداد زيادي از مردم از روستاها مهاجرت كردند و به دليل وجود مشاغل مختلف در شهرها به شهر سرازير شدند، در نتيجه ي اين مهاجرت مشكلات فراواني مانند ازدحام جمعيت، آلودگي، سروصدا، تراكم وسيله نقليه به وجود آمد. اين ماهيت شهري و مسائل و مشكلات مربوط به آن جامعه شناسان اوليه مانند وبر، زيميل را به آن واداشت تا در باره شهر نظريه ها بدهند.
• دگرگونيهاي مذهبي
تغيير و تحولاتي كه منتج از انقلابهاي سياسي، انقلاب صنعتي و شهرگرايي شده بود بر اعتقادات مذهبي نيز اثر عميقي به جا گذاشت. بسياري از جامعه شناسان در محيط ديني پرورش يافته بودند آنان مي خواستند كه زندگي مردم را بهتر نمايند. براي برخي از آنان همانند كنت جامعه شناسي يك مذهب شده بود.
 
2- مراحل تشكيل نظريه رانام برده و يكي را توضيح دهيد.
1-     تقابل   2- فرضيه سازي  3- جمع آوري اطلاعات  4- محك و آزمون داده‌ها    5- نتيجه گيري  6- تشكيل نظريه
 
 تقابل: اولين مرحله تشكيل نظريه مبتني براصل تقابل است به اين معني كه ما باموفقيتي رو به رو مي شويم كه برايمان نامطلوب يا مبهم است و نسبت به آن شناختي نداريم در اصطلاح مواجه با مشكل يامسئله شديم
 
نكته: فرآيندتشكيل نظريه بردو بعد استوار است:
 - نتايج تحقيقات علمي موجود و آتي
 - مبتني بودن بر نتايج تفكرات و بينش‌هاي فلسفي
 
3- فوايد نظريات جامعه شناسي را در تحقيقات اجتماعي  نام ببريد. (4 مورد)
1- نظريه مي تواند افكار جديدي را در روند حل مسائل نظري بر انگيزد.
2- نظريه ممكن است الگوهايي از موضوعات و مسائل مورد بحت ارائه دهد بطوري كه بتوان يك توصيف جامع و طرح گونه از آنها عرضه كرد.
3- تجزيه و تحليل و نقد هر نظريه ممكن است به نظريات تازه اي منجر گردد.
4- نظريه ممكن است الهام بخش فرضيات علمي تازه اي باشد.
 
4- اصول سه گانه اثبات گرايي اگوست كنت را به صورت مختصر توضيح دهيد.
اصل اول: هر پديده ي اجتماعي خاص بايد در جامعه اي كه به آن تعلق دارد، درك و تبيين شود. اين اصل كه اولويت كل نسبت به اجزاء خوانده مي شود بر تجزيه و تحليل آنچه كنت « نظم خود به خود جوامع انساني » ناميده است اعمال مي شود.
اصل دوم: اين اصل به اين نكته اشاره مي كند كه پيشرفت علوم، هادي و راهنماي اصلي تاريخ بشري است؛ بشر آن طور عمل مي كند كه شناخت هايش به او اجازه مي دهد.
اصل سوم: سومين اصل اگوست كنت اين است كه هويت انسان همه جا و همه وقت يكي است، و اين هويت ثابت نتيجه ي تركيب زيستي بويژه نظام عصبي اوست.
 
 5- قانون مراحل سه گانه پيشرفت بشر ا زنظر اگوست كنت را نابرده و به صورت مختصر توضيح دهيد.
مرحله اول: مرحله خداشناسي يا افسانه اي يا الهي Theological:
·         در اين مرحله ذهن به دنبال ماهيت ذاتي و علل نخستين مي گردد.
·         اين دوره تحت تاثير و سلطه كاهنان و مردان نظامي مي باشد.
·         واحد اجتماعي خانواده بوده،
·         نظاميگري در اين عصر گسترش مادي يافته است.
·         پيوند خويشاوندي مهمترين پيوند در اين دوره است.
مرحله دوم: مابعدالطبيعي يا تجريدي : Metaphysicion :
·         نيروي انتزاعي و موجود حقيقي بوجود آورنده پديده ها مي باشد.
·         به موجودات مجرد چون طبيعت متوسل مي شود.
·         اين دوره تحت سلطه مردان كليسا، فيلسوفان و حقوقدانان است.
·         واحد اجتماعي در اين مرحله دولت است.
·         قانونمداري در اين مرحله گسترش مادي مي يابد.
·         پيوندها بر اساس روابط قانوني و حقوقي ست.
مرحله سوم: اثباتي، علمي : Positivism
·         بجاي جستجوهاي قبلي، دنبال قوانين پديده ها، يعني روابط توالي و همانندي است.
·         يعني به دنبال تعيين قوانين حاكم بر پديده هاست.
·         اين دوره تحت سلطه مديران صنعتي و دانشمندان و جامعه شناسان قرار دارد.
·         واحد اجتماعي نوع انساني يا جامعه جهاني است.صنعتگري بصورت مادي دراين مرحله گسترش مي­يابد.
·         پيوندها براساس روابط­سازمانهاي صنعتي يا ديوانسالاري مي­باشد.
 
6- جامعه شناسي تفهمي ماركس وبر را به صورت مختصر تشريح نماييد.
هر دو نوع علم به تجربه نياز دارند. هم علم طبيعي و هم علم اجتماعي ، بايد از جنبه هاي گوناگون واقعيت تجريد كند و از همين روي هميشه ناچار به گزينش اند.
 از نظر وبر تفهم مقدم بر تبيين است.
 براي مطالعه پديده اي ابتدا بايد آن را فهم كرد و بعد دست به تبيين زد.
 رويكرد وبر همان تفهم تبييني و تفهم تفسيري است. يعني تفسير يا تبيين بر مبناي تفهم.
وبر ديدگاه عامل را مي پسندد. يعني دانشمند بايد در متن تحقيق برود تا آن را بفهمد.
مشاهده همراه با مشاركت داشته باشد.
 محقق فقط ناظر بيروني نيست و بايد به متن برود.
روش علم چه موضوعش اشيا باشد و چه انسانها هميشه با تجريد و تعميم پيش مي رود.
بر خلاف اشيا انسان در تجلي هاي خارجي اش، رفتار و انگيزش ها، قابل درك است.
هرتبيين تفسيري براي قضيه علمي شدن بايدتبيين علّي شود.
فهم تفسيري وتبيين علي،اصول روشي همبسته اند و نه مخالف.
گزينش مسئله مورد نظر ارزشي است. اما اين مسئله عينيت علوم اجتماعي را از اعتبار نمي اندازد. )
در جامعه شناسي ربط ارزشي خواهيم داشت. اما ربط ارزشي به گزينش مورد تحقيق راجح است و نه به تفسير پديده ها.
7- انواع تفهم از نظر ماركس وبر را نام برده و توضيح دهيد.
•تفهم همدلانه: Verstehen
يعني نوعي احساس يگانگي عاطفي، با كنشگري كه درصدد درك او هستيم. اشاره اصلي مشاهده و تفسير نظري " وضع دروني و ذهني كنشگران " است. ولي در عين حال به فهم نمادهاي منطقي و ديگر نظام هاي نمادها نيز تسري داده مي­شود.
• تفهم مشاهده اي: كه با مشاهده معمولي امكان دارد.
• تفهم تفسيري: يك مرحله عميق تر از فهم همدلانه و مشاهده اي است، زيرا به دنبال انگيزه كنشگر نيز هستيم و اينكه اين كنش چه معنايي دارد.
• تفهم تبييني: رشته اي از وسايلي را كه منجر به هدف مي گردند ترتيب مي دهد، و بر اين بافت معنا مي نامد.
(اگر شكارچي با انگيزه شكار كردن به صحرا برود ........ تفهم تفسيري
شكارچي با اسلحه به صحرا مي رود ........... تفهم مشاهده اي)
اگر كسي در كلاس برخيزد و پنجره را باز كند مي فهمم كه او در حال باز كردن پنجره است. اين فهم مشاهده اي است. فهم تبييني فراتر مي رود متضمن درك اين موضوع است كه مثلا اتاق خيلي گرم است.
 
 
8- انواع كنش از نظر ماركس وبر را نام برده و توضيح دهيد.
عقلاني معطوف به هدف -   عقلاني معطوف به ارزش-   كنش سنتي -   كنش عاطفي
1-      كنش عقلاني معطوف به هدف:
·         عقلاني بودن كنش را بر اساس تناسب بين وسايل و هدف مي سنجد.
·     در كنش عقلاني معطوف به هدف، بين و سيله و هدف تناسب وجود دارد. هم اهداف عقلاني هستند و هم وسايل نيل به اهداف. منظور وبر از عقلانيت، عقلانيت ابزاري است. مانند مهندسي و ساخت پل (براي كسي كه كار مي كند تا پول براي رسيدن به هدف به دست آورد كنش عقلاني معطوف به هدف وجود دارد.)
2-     كنش عقلاني معطوف به ارزش:
·         وسايل نيل به هدفها از نظر وبر عقلاني است اما خود هدف ها ارزشي است.
·         عيني و اين دنيايي نيست.
·     مثلاً كساني كه در جنگ كشته مي شوند، كنش عقلاني و ارزشي دارند. تلاش براي رسيدن به يك هدف ذاتي مثل رسيدن به رستگاري هم از اين نوع است.
3-     كنش سنتي:
·         از روي عادت و تكرار انجام مي شود.
·     ما در كارها برخي چيزها را بر اساس سنت انجام مي دهيم. بر اساس عادت و ميراث به ارث رسيده از گذشته آنرا را پذيرفتيم. اتكا بر گذشته ازلي بين كليميان درست آيين
4-     كنش عاطفي: كنش عاطفي بر مبناي عواطف، ترس، خشم و ... است. از نظر وبر كنش دانشمند هم عقلاني معطوف به هدف است و هم معطوف به ارزش
 
9- انواع اقتدار از نظر ماركس وبر را نام برده و توضيح دهيد.
1.        اقتدار عقلايي  قانوني:
 بر مبناي قواعد و هنجارهايي است كه مردم پذيرفته اند. مثلا كسي كه از انتخابات اقتدار مي گيرد. اين نوع اقتدار شاخص روابط سلسله مراتبي جامعه نوين است.
2.       اقتدار كاريزماتيك يا فرهمندانه:
تاكيد بر ويژگي هاي خارق العاده و منحصر به فرد شخص رهبر است. يعني مشروعيت اش را از سنتها نگرفته، از قانون نگرفته، بلكه داراي ويژگي هايي است كه جاذبه دارد و مردم آن را انتخاب نموده اند. مانند حضرت امام(ره)
از نظر وبر اقتداركاريزماتيك موقتي است و از بين مي رود. با مرگ شخصيت كاريزما اين اقتدار از بين مي رود.
3.       اقتدار سنتي:
سنت ها و اعتقاد به آنها و مقدس دانستن گذشته ازلي است كه باعث اقتدار است.
 
10- ويژگي هاي نظام ديوان سالاري (بوروكراسي) از نظر ماركس وبر را نام ببريد. 
·        بر مبناي روابط غير شخصي استوار است.
·        اقتدار عقلاني حاكم
·        ارتقاء افراد بر مبناي تخصص است.در واقع ضوابط بجاي روابط حاكم است.
·        در سازمان هاي رسمي دامنه فعاليت اعضا محدود است اما در سازمان سنتي دامنه نامحدود دارد.
·        مقررات، مصوبات و تصميمات اداري به صورت مكتوب تنظيم و تثبيت مي شوند.
·    درسنخ عقلاني اينكه­اعضاي كادر اداري بايدبطوركامل ازمالكيت ابزار توليد و اداره مجزاباشد،مسئله­اي اصولي است. (اداره ازمحل سكوني­نيزجداست).
 
11- ايدئولوژي از نظر ماركس به چه صورت در جامعه نمود پيدا مي كند. (سه معناي متفاوت ايدئولوژي از نظر ماركس)
1. آگاهي كاذب: يعني امر كاذب را واقعيت دانستن. اين معني از ايدئولوژي را جورج لوكاچ بكار برد.
2. جهان‌بيني: نظام انديشه‌ها، باورها و عقايد كم و بيش منسجم هر طبقه‌ي اجتماعي كه در آثار (كائوتسكي‌و پلخانف) مطرح است.
3. سلطه‌ي عقايد: باورهاي حاكم جهت توجيه سلطه. و اين مفهومي است كه ماركس از آن به عنوان ايدئولوژي حاكم نام مي برد. ماركس ايدئولوژي را آگاهي دروغين مي نامد.
 
12- منظور ماركس از زيربنا و روبنا چيست با ذكر ويژگي توضيح دهيد.
زير بنا  ( شرايط توليد اقتصادي هر دوران تاريخي)
  رو بنا  (نهادهاي حقوقي، سياسي، مذهبي، هنري و فلسفي)
نهادهاي روبنا از زيربنا و مبناي توليد مادي بطوركامل مستقل نيستند ولي داراي استقلال نسبي از آن هستند. روبناها به شكل هاي گوناگون آگاهي اجتماعي ضروري براي سازماندهي بقائ يا باز توليد مبناي تاريخي خود جلوه مي كنند.
ماركس: انسانها در توليد اجتماعي وجود خويش به گونه اي ناگزير به روابط معيني وارد مي شوند كه مستقل از خواست و ارده ي آنهاست.  اين روابط را مناسبات توليدي مي ناميم. اين مناسبات توليدي سازنده ي ساختار اقتصادي جامعه است كه اين مبناي راستين (زيربنا) است كه روي آن فرا ساختار و (روبنا) استوار مي شود . شيوه ي توليد زندگي مادي (زيربنا) نحوه ايجاد كلي زندگي اجتماعي و سياسي و انديش گرانه را تعيين ميكند.اين آگاهي انسانها نيست كه وجود آنها را تعيين مي كند بل وجود اجتماعي آنهاست كه آگاهي آنها را معين مي كند.
 
13- انواع خرده نظام اجتماعي را از نظر پارسنز نام برده و كاركرد آنها را توضيح دهيد.
الف) خرده نظام زيستي (در سطح بالاتر و كلّي تر: خرده نظام اقتصادي): كاركردش تطابق با محيط (Adaption ) است؛ يعني هر نظامي بايد خودش را با موقعيتي كه در آن قرار گرفته است تطبيق دهد و محيط را نيز بانيازهايش سازگار سازد.
ب) خرده نظام شخصيتي (در سطح بالاتر و كلّي تر: خرده نظام سياسي)؛ كاركردش دست يابي به هدف(Attainment Goal‌) است؛ يعني در پي تحقق اهداف در روند پيگيري و كسب منافع است. است؛
ج)خرده نظام فرهنگي؛ كاركردش حفظ الگوها (Latent Pattern Maintenance ) است، كه از طريق مدرسه و خانواده در جهت بيان و انتقال فرهنگ وباورهاي جامعه به افراد عمل ميكند.مجموعه اين فرايندهايي كه به مددآنها اجتماعيشدن افراد تحقق مييابد، در حكم حفظ الگو هستند.
د) خرده نظام اجتماعي؛ كاركرد يكپارچگي(Integration) را بر عهده دارد يعني از طريق قوانين و عرف عادات به انسجام بين عناصر متعدد اجتماعي ميانجامد.
 
14- متغيرهاي الگويي از نظر پارسونز را نام برده توضيح دهيد.
1. خاصگرايي- عامگرايي؛ ميتوان يك شيء را چيزي خاص و منحصر به فرد (رفتار فرزندان) يا واحدي از يك طبقه عمومي به شمار آورد (رفتار دانشجويان).
2. عاطفي- بيطرفي عاطفي؛ در يك رابطه اجتماعي يا با تمامي احساسات (رابطه با فرزندان) و يا بيطرفانه ميتوان وارد شد مثل (رابطه با دانشجويان).
3. كيفيت- عملكرد؛ ميتوان براي يك شيء به خاطر خودش ارزش قايل شد (فرزندان) يا به خاطر كاري كه ميتوان با آن انجام داد (دانشجويان).
4. جامعيت- ويژگي؛ ميتوان در رابطه كامل با همه جنبه‌هاي يك موضوع قرار گرفت (فرزندان) و يا فقط به يك فعاليت در اين رابطه
 
15- انواع تكامل جامعه از نظر جامعه شناسان را نام برده و توضيح دهيد.
1- تكامل تك خطي: كه سابقه طولاني تري دارد منبي بر اينكه كل جوامع بشري از مراحلي عبور مي كنند كه اين مراحل قطعي و گريز ناپذير است و گذر از هر مرحله اي به مرحلة ديگر قاعده مند است و به ترتيب بايد مراحل طي شود و در اين ديدگاه بي شك تمامي جوامع بشري از اين مسير عبور خواهند كرد.
2- نظريه تكامل چند خطي : دسته اي معتقدند كه جوامع مي توانند از مسيرهاي متفاوتي عبور نمايند دسته اي ديگر مي گويند جوامع مسير مدرنيته را طي كرده اما با افت وخيزها و فراز و نشيب هايي و گاهي حتي رفت و برگت يعني گاهي جوامع ممكن است سير قهقرايي داشته باشد يا رو به انحطاط بروند.
 
16-  چهار  مورد از تفاوت هاي ارگانيسم اجتماعي با زيست شناختي از نظر اسپنسر را نام ببريد.
·        اجزاي ارگانيسم كل يكپارچه را تشكيل مي دهند ولي اجزاي جامعه يك كل مجزا از هم را تشكيل مي دهند
·        واحدهاي تشكيل دهنده ارگانيسم به هم چسبيده اند ولي واحدهاي جامعه آزاد و پراكنده اند.
·        انسجام ميان اجزاء ارگانيسم لازم و ضروري است اما اجزاي يك جامعه يكپارچه را تشكيل نمي دهند.
·         اجزاي ارگانيسم اجتماعي مي توانند به وسيله واسطه هايي چون زبان بر يكديگر تأثير گذارند.
·         تبادل پيام در ارگانيسم از طريق محرك فيزيكي است اما در جامعه تبادل پيام بوسيله زبان و عاطفه است.
·         ارگانيسم آگاهي در بخش كوچكي متمركز شده اما  جامعه آگاهي در سراسر مجموعه پراكنده است.
·        در ارگانيسم اعصاب جسمي وجود دارد اما در جامعه رفاه مجموعه ، جدا از رفاه واحدهاي تركيب كنندة آن نمي تواند باشد.
·         اعضاي بدن به وسيله اعصاب ( مركز) زنده اند اما جامعه براي اعضايش وجود دارد.
·         اعضاي ارگانيسم همگي در خبري يكسان و يكنواخت در گيرند ولي اعضاي جامعه از استقلال نسبي برخوردارند.
·        عدم هماهنگي تام و تمام ميان اجزاء ارگانيسم اجتماعي بر مي گردد.
·     هر جزء از اجزاء يك نظام اجتماعي براي خود ادراك و حساسيت هاي عاطفي مخصوص به خود دارد كه باعث بروز اختيار و نيز اختلاف در اعمال آنها مي شود.
·     استقلال رأي و تفاوت هاي حسي در ادراك عاطفي انسان است كه بر خلاف اجزاء در ارگانيسم بتواند تغييرات نسبتاً قابل توجهي در زندگي خويش به وجود آورد.
·         وجودهاي بيولوژيكي داراي اشكال خارجي خاص، ثابت و قابل مشاهده اند در حالي كه جامعه چنين شكلي ندارند.
·     واحدهاي يك وجود بيولژيكي به طور فيزيكي به يكديگر مربوط اند در حالي كه اعضاي يك جامعه ممكن است در منطقه وسيعي پراكنده بود و تماس مستقيم با يكديگر نداشته باشند.
·     اجزاء يك ارگانيسم از نظر جايگاهشان نسبت به هم در حالت ثابت و پايدار بسر مي برند در حالي كه افراد يك جامعه لزوماً در يك جا ساكن نبوده و قادرند تا از نقطه اي به نقطه ديگر رفته و روابط مكاني خود را دوباره تنظيم نمايند.
·    خودآگاه فقط دريك جزء از وجود بيولوژيكي قراردارد(در مغز)درحالي كه هر فرد در اجتماع قادر به داشتن خود آگاهي مستقل مي باشد.
      
17- انواع جوامع از نظر اسپنسر را نام برده و يكي را با ذكر ويژگي توضيح دهيد.
جامعه جنگجو
·        روابط تضادي ميان آن و جوامع هم جوارش مبتني بر اصالت تضاد برون گروهي باشد
·        دولت همه كاره است.
·         تعداد سازمانها و نهادهاي اجتماعي عمومي بيشتر از سازمانها و نهادهاي خصوصي است.
·         اصل تمركز گرايي به شدت رعايت مي شود.
·        همكاري اجباري وجود دارد (مانند تابعيت اعضاي بيروني بدن به كانون عصبي مركزي)
·         اطلاعات كوركورانه ، تبعيت محض از قدرت رهبري ، داشتن تعصب ملي و عدم تحرك اجتماعي عمودي
·        جوامع تابع اراده حكومت اند و نظارت هاي زورمندانه بر جامعه حاكم است.
·         تقسيم بندي جامعه به رتبه هاي نظامي.
·         دستگاه تنظيم كننده خارجي بر نگهدارنده داخلي تسلط دارد.
جامعه كوشا يا صنعتي
·        نظام هاي تنظيم داخلي به نسبت ضعيف و پراكنده اند.
·        صنعت ويژه اين جوامع همكاري داوطلبانه و خويشتنداري فردي.
·         دستگاه تنظيم كننده اصلي جامعه غير متمركز و قدرت فرد از طبقات گوناگون جامعه اخذ مي شود.
·         تضاد برون گروهي با رفتار صلح جويانه مهار مي شود.
·        رابطه افراد با هم و با دولت از نوع رابطه همكاري داوطلبانه است.
·         اصل آزادي فردي رعايت شده و آزادي عقيده و مذهب.
·         نقش دولت در حد يك ناظر و حامي حقوق اجتماعي و اقتصادي مردم تثبيت شده و هدف آن حفظ حقوق افراد است.
·         عدم فاصله طبقاتي
·         وجود سازمانهاي خصوصي و خيريه
·         انتخاب دولت توسط مردم
18- واقعيت اجتماعي از نظر اميل  دوركيم را توضيح دهيد و ويژگي‌هاي آنها را نام ببريد.
واحد تحليل مورد نظر دوركيم پديده هاي اجتماعي يا واقعيت هاي اجتماعي Social Fact است. ويژگي هاي اين مفهوم عبارتست­ز:
·        شيوه عمل را گويند، چه ثابت و چه غير ثابت، كه قادر باشد خود را بر فرد تحميل كند.
·        واقعيت تا زماني كه هستي اي بيرون از ما نداشته باشد، نمي تواند خود را بر ما تحميل كند.
·        ميزان بالايي از اجبار در آن است.
·        در جامعه معين عمومي باشد.
·        در عين حال قائم به خود و مستقل از نمودهاي جزئي، وجود داشته باشد.
·        علت تعيين كننده يك واقعيت اجتماعي را بايد در ميان واقعيت هاي ماقبل آن جستجو كرد و نه در حالات آگاهي فردي.
·        قواعد اجتماعي مشخص و مبرز از پديده هاست و به آن مانند شيء مي نگرد. (شيء نگري)
·    واقعيت اجتماعي براي متمايز كردن پديده ها از ايدئولوژي ها و پيش داوري هاست. تلاش مي شود به جاي پيشداوري روي صفات خود پديده تمركز شود (مخالفت با قاعده تجاهل)
 
19- انواع خودكشي از نظر اميل دوركيم را نام برده و بصورت مختصر توضيح دهيد. 
خود كشي (Suicide) وانواع آن
او با خود عمل خودكشي كاري نداشت بلكه مي خواست انواع خودكشي را با انواع همبستگي مورد تحليل قرار دهد يعني اگر نوع همبستگي اجتماعي در جوامع تغيير كرد نوع خودكشي نيز تغيير خواهد كرد و از اين منظر است  كه او سه نوع خودكشي را تشخيص مي دهد. و آنها عبارتند از:
1-      خودكشي نوع دوستانه Suicide of altruistic) )
2-     خودكشي خود خواهانه Suicide of egoistic))
3-     خودكشي نابهنجار(Suicide of abnormal)
• خودكشي نوع دوستانه: دوركيم معتقد است «خودكشي نوعدوستانه به مواردي راجع است كه خودكشي براثر شدت عمل مكانيسم تنظيم رفتار افراد صورت مي گيرد نه ضعف آن خود»، به دو نوع تقسيم مي شود:
1-  خودكشي ديگر خواهانه
2 - خودكشي قضا و قدري fatalistic
اين دو نوع خود كشي نيز با انواع جوامع و انواع همبستگي اجتماعي ارتباط دارد. در جوامعي كه در آنها همبستگي اجتماعي مكانيكي غالب است مكانيزم رفتار اجتماعي شديد است، نظم بسيار قوي است و وجدانهاي جمعي بر وجدانهاي فردي سيطره دارد، هويت جمعي بر هويت فردي مرجح است.
حيات اجتماعي در جوامع ابتدايي با دو حالت مواجه است يا روابط افراد با آن جامعه متقارن (Synchronic )است يا نامتقارن، فردي كه داراي هويت جمعي است و هويت فردي ندارد، در پيروي از اعمالي كه وجدان جمعي تحميل مي كند احساس فشار نمي كند. چون هم جامعه بر هويت جمعي تاكيد دارد و هم خود فرد. اگر عواملي اين هويت جمعي را تهديد كنند فرد حاضر است جانش را در دفاع از آن فدا كند. اين نوع خودكشي را مي توانيم دگر خواهانه از نوع نوعدوستانه تلقي كنيم. يعني فرد از روي وابستگي شديد به جامعه است كه حاضر به فداي جانش در راه آن است. به عنوان مثال فرمانده عمليات در جبهه وقتي كه در محاصره مي افتد براي اينكه اسرار جنگي را فاش نكند دست به خودكشي مي زند، او خود كشي دگر خواهانه را برگزيده است. حال اگر رابطة فرد با جامعه نامتقارن باشد فرد احساس خواهد كرد كه از خود هويتي ندارد و اين جامعه است كه بر وي فشار وارد مي كند و او را مقيد به خودكشي مي كند. لذا خودكشي قدر گرايانه يا قضا و قدري است. از اين لحاظ رابطة فرد با جامعه نامتقارن است كه انسان بر اساس صيانت نفس خواهان ماندن است تا مردن. از طرفي فرد بطور داوطلبانه حاضر به دادن جانش نيست مگر اينكه ارزش والاتري او را وادار كند. همچنان كه در خودكشي دگر خواهانه اينطور است، اما در خودكشي جبري هيچ ارزشي وجود ندارد بلكه جبر است كه فرد را وادار به خودكشي مي كند. به عنوان مثال در نظريات ابوريحان بيروني مي بينيم كه زنان بيوه در هندوستان مجبور بودند بعد از مرگ شوهر، يكي از راه هاي خود سوزي يا تا آخر عمر بيوه ماندن را انتخاب كنند. اگر دست به خود سوزي مي زدند علت آن مقيد شدن از سوي جامعه بود.
• خود كشي خودخواهانه:
حال اگر همبستگي اجتماعي از نوع ارگانيكي باشد و نظم كمتر باشد. يعني «هرگاه  انسان از جامعة خود بركنار افتد و به اميال شخصي اش واگذار شود و نظارتهاي اجتماعي كاهش داده شود، از طرف ديگر خود فرد هم خواهان چنين فرديتي باشد يعني خواهان آزادي است. حال اگر او در كار شكستي خورد، خودش را عامل آن شكست خواهد دانست و خودش را ملامت خواهد كرد و در اين موقعيت اگر خودكشي كند، خودكشي حاصله از نوع خودكشي خودخواهانه است.
• خودكشي نابهنجار :
 « حال اگر وجدان جمعي سستي بگيرد و نتواند تمايلات انسانها را مهار و راهنمايي كند »  در جامعه، ديگر بر هويت جمعي تاكيد نشود و جامعه نتواند راهنماي افراد در اعمالشان باشد و افراد هويت هاي فردي پيدا كنند. اما خود فرد خودش را وابسته به جامعه و وجدان جمعي بداند و خواهان راهنمايي و نظارت آن باشد. در اينصورت مي گوييم كه رابطة فرد با جامعه نا متقارن است و او در اينصورت مستعد خودكشي آنوميك يا نابهنجار مي شود. پس در جوامع مبتني بر همبستگي ارگانيك و مكانيك دو نوع رابطه داريم يكي متقارن و دومي نامتقارن. كه در جوامع مبتني بر همبستگي مكانيكي در صورت وجود رابطة متقارن خودكشي دگر خواهانه و در صورت وجود رابطة نامتقارن خود كشي قضا و قدري را خواهيم داشت و در جوامع مبتني بر همبستگي ارگانيكي در صورت وجود رابطه متقارن خودكشي خودخواهانه و در صورت وجود رابطة نامتقارن خودكشي نا بهنجار را خواهيم داشت.
 
 20- جامعه شناسي صوري زيمل را بصورت مختصر توضيح دهيد.( جامعه شناسي صوري زيمل به چه نكاتي در جامعه اشاره دارد.)
توجه زيمل معطوف بر صورتهايي از كنش متقابل بود كه مبناي رفتارهاي سياسي، اقتصادي، مذهبي و جنسي را مي سازد. به نظر او، يك رشته پديده هاي انساني جداگانه را مي توان با ارجاع به يك مفهوم صوري واحد ادراك كرد.
او صورت را از محتوا هاي گوناگون اجتماع بشري جدا مي سازد و مي كوشد نشان دهد كه با آنكه منافع و منظورهايي كه منجر به اجتماعات خاص انساني مي شوند گوناگونند، اما باز ممكن است كه صورتهاي اجتماعي كنش متقابل كه اين منافع و منظورها در قالب آنها تحقق مي يابند يكسان باشند . مثل تشابه صوري بين پژوهشگر جنگ و محقق زناشويي (پديده هاي متفاوت با صورتهاي يكسان)
از نظر او نيازي به پرداختن به بي همتايي‌هاي تاريخي نيست. در جامعه شناسي صوري يك رشته پديده هاي انساني جداگانه را مي توان با ارجاع به يك مفهوم صوري واحد درك كرد. يعني بايد يكنواختي هاي حاكم بر اين رويدادها را جستجو كند. (نه تك تك شاهان كه بررسي اعمال شاهانه يا صورتهاي فرماندهي و فرمانبري)
البته او نمي خواست بگويد كه صورتها وجودي جدا و متمايز از محتواها دارند، بلكه بر عكس پذيرفته بود كه صورتها به محتواها چسبيده اند و نمي توانند واقعيتي مستقل از محتواها داشته باشند. او تاكيدش بر اين بود كه پديده هاي عيني را مي توان از چشم اندازهاي گوناگون به بررسي كشيد.
صورتهاي ناب: همان روابط نمونه اي هستند كه هرگز تحقق كامل نمي يابند، بلكه اين صورتها چندان واقعيت مورد بحث را دخل و تصرف مي كنند، تا به شكل ها و روابطي دست يابند كه مبناي واقعيت را تشكيل دهند. اما در واقعيت عيني عملا تحقق پيدا نمي كنند.
 
21- روش ديالتيكي جامعه شناسي زيمل را به صورت مختصر توضيح دهيد.

تاكيد بر بستگي ها و نيز تنش هاي فرد و جامعه را گويند. فرد (با تجربه هاي فردي) اجتماعي شده، پيوسته در ارتباط دو گانه با جامعه باقي مي ماند. از سويي د ر جامعه عجين شده و از سويي مقابل اين مي ايستد. فرد هم براي خود زندگي مي كند و هم براي جامعه. جامعه فرد را متعين مي سازد و از سويي خود فرد، تعيين كننده است.
تاكيد زيمل بر روابط ديالكتيكي فرد و جامعه، تمامي انديشه جامعه شناختي او را در برمي گيرد. جامعه همواره از طريق صورتهايي كه ميسازد ديالكتيكي بوجود مي آورد.
ازنظرزيمل يك گروه يكسره هماهنگ به تجربه وجودندارد. برخي نيروهاي منفي دريچه هاي اطمينان براي تخليه فشار يك جامعه هستند.
زيمل ميان نمود و واقعيت اجتماعي تفاوت قائل بود. زماني ممكن است نمود پديده اي نزاع يا ستيزه باشد اما در واقعيت اجتماعي همان عاملي براي استحكام جامعه محسوب گردد.
 
22- كنش منطقي و يا غيرمنطقي را از نظر پارتو را توضيح دهيد.
 پارتو آن كنش هايي را منطقي مي داند كه وسايلي متناسب با اهداف را به كار برده و وسايل كار آن ها با هدف هاي مورد انتظارشان پيوندي منطقي داشته باشد.
 منظور ما از «كنش منطقي» يكبار براي هميشه، اين است كه عمليات انجام شده، نه تنها از  لحاظ كسي كه فاعل آنهاست، بل از لحاظ كليه كساني كه شناخت هاي گسترده تري دارند، منطقا با هدف‌هاي خود مربوط باشند، يعني منظور ما از كنش منطقي آن نوع كنش‌هائي است كه هم از لحاظ ذهني و هم از لحاظ عيني معناي فوق را دارا باشند.
ساير كنش ها را غيرمنطقي مي ناميم كه البته مقصود از آن بي منطقي نيست
پارتو با بررسي نمونه هاي متعدد در تاريخ گذشته و معاصر چنين نتيجه گيري مي كند كه نظام هاي اعتقادي غيرعلمي به ندرت تعيين كننده ي كنش بشري بوده اند، بلكه اكثرا احساسات ريشه دار انساني كه در اين اعتقادات متبلوراند انسان را به كنش واداشته اند. او چنين استدلال مي كند كه اگر چه انسان ها معمولا منطقي عمل نمي كنند، اما گرايش شديدي به منطقي جلوه دادن رفتارشان دارند.
بر اين اساس كنش هاي بشري به چهار نوع تقسيم مي شوند:
در نوع اول هدف ها نه در واقعيت و نه در ذهن كنش گر با وسايل مطلوب پيوند ندارد.
 در نوع دوم عمل منطقا با نتيجه اي كه حاصل خواهد شد پيوند ندارد ولي كنش گر در ذهن خود تصور مي كند كه ماهيت وسايل كار او چنان است كه به نتيجه ي مطلوب منجر خواهد شد.
 كنش هاي نوع سوم بر عكس نوع دوم، منطقا به نتيجه اي مربوط با وسايل به كار رفته مي انجامند منتها بدون آن كه خود كنش گر نسبت موجود بين وسايل و اهداف را درك كرده باشد.
از نظر جامعه شناس دو نوع از كنش هاي غيرمنطقي اهميت خاصي دارند: نوع اول همان كنش هايي است كه هدف عيني ندارد ولي مقصودي ذهني در آن ها يافت مي شود. اين نوع كنش بيشتر رفتارهاي مراسمي يا شعاري يا نمادي را در بر مي گيرد. دومين نوع مهم آن كنش هايي هستند كه در آن ها ميان حالت ذهني و حالت عيني تطابق وجود ندارد. همه ي رفتارهاي ناشي از اشتباهات علمي را مي توان از اين گونه دانست: وسايل مورد عمل، كه در آگاهي فاعل با اهداف نسبت دارند، در واقع به نتيجه اي عملي مي انجامند اما نه آن چيزي كه ( فاعل انتظارش را مي كشيده يا آن را پيش بيني كرده بود.
پارتو كنش هاي غيرمنطقي را به شيوه اي منطقي بررسي مي كند. از نظر او هدف جامعه شناس، در بررسي رفتارهاي غيرمنطقي، جستجوي حقيقت است و نه جست و جوي فايده، و هيچ دليلي در دست نيست كه اين دو مفهوم با هم تطبيق مي كنند.
23- انواع مشتقات را از نظر پارتو نام ببريد و يكي را بدلخواه توضيح دهيد.
پارتو شش گونه ي عمده ي از بازمانده ها را در تاريخ غرب شناسايي مي كند كه تقريبا هميشه بوده اند و انواع گوناگون و بيشماري از مشتقات را موجب شده اند:
·          غريزه ي تلفيق (يا تدابير)
·         بقاي مجموعه ها
·          نياز به ابراز احساسات عاطفي از طريق اعمال خارجي
·          بازمانده هاي مربوط به جامعه پذيري
·          يكپارچگي فرد و وابستگان او
·         بازمانده هاي جنسي
از ميان اين طبقه بندي شش گانه مهمترين گونه ها مورد اول و دوم هستند: غريزه ي تلفيق يا تدابير «همان گرايش ماست به ادراك نسبت هاي موجود ميان افكار و اشياء، به استنتاج نتائج مترتب بر يك اصل، به نيك يا بد استدلال كردن» اين غريزه منشا پيشرفت هاي فكري بشري است. اين غريزه ي محرك تغيير و تجديد است. البته غريزه ي تدابير هم مي تواند منشا رفتارهاي غير منطقي، مثل جادو، باشد و هم منشا علم و دانش. بي فايده نخواهد بود كه اشاره كنيم خود اين بازمانده به چندين نوع فرعي تقسيم مي شود كه عبارتند از: غريزه ي تدابير به طور كلي، تدابير چيزهاي همانند يا متضاد، قدرت اسرار آميز برخي چيزها يا فعل ها، نياز به يكي كردن بازمانده ها، نياز به گسترش هاي منطقي، و ايمان به موثر بودن تدابير.(همان) انسان هايي كه بيشتر با اين بازمانده برانگيخته مي شوند مانند« روباهان » ماكياولي اند كه قادر  هستند ابداع كنند، به تجربه هاي جديد دست بزنند و از عرف فراتر بروند، اما به اصول فضايلي كه پايداري جامعه را تضمين مي كنند وفادار نيستند« بقاي مجموعه ها »همان گرايش بشر است به حفظ تدابير تشكيل شده و مخالفت با تغيير. اين بازمانده مشوق « تثبيت تدابير كارسازي شده » است وجود بازمانده ي بقاي مجموعه ها ما را وا مي دارد تا با يك موضوع انتزاعي چنان برخورد كنيم كه گويي داراي وجود واقعي است يعني «به انديشه اي ذهني، تشخص عيني ببخشيم » و براي اين موارد انتزاعي تشخص يافته اراده قايل شويم.(همان) افراد تحت تسلط اين بازمانده نيروهاي محافظه كارانه ي ايستايي اجتماعي را اعمال مي كنند. اينان همان« شيران »  ماكياولي اند كه به شهر و ملت شان احساس وفاداري كرده همبستگي طبقاتي، ميهن پرستي و شور مذهبي از خود نشان مي دهند و حتي در صورت لزوم از كاربرد زور هراسي ندارند.
 
24- نظريه نخبگان و چرخش آن از نظر پارتو را توضيح دهيد.
پارتو به نابرابري ميان انسان ها اعتقاد داشت و بر اين باور بود كه افراد بشر چه از نظر جسمي و چه از نظر فكري و اخلاقي با هم برابر نيستند. پارتو به شايسته ترين افراد هر گروه نام نخبه را مي نهد. به اين ترتيب اصطلاح نخبگان در ديدگاه پارتو هيچ گونه دلالت اخلاقي يا افتخارآميز ندارد. او  مي‌گويد اين اصطلاح به كساني اطلاق مي‌شود كه «در هر يك از شاخه هاي فعاليت بشري بالاترين نمره را به دست آورده » پارتو نظريه ي نخبگان را در زمينه ي دگرگوني اجتماعي مطرح كرد. او مي گويد كه جامعه به ناگزير تحت چيرگي گروه كوچكي از نخبگاني است كه بر مبناي نوعي مصلحت انديشي شخصي روشنگرانه عمل مي كنند. توجه عمده ي پارتو در بحث نخبگان متوجه نخبگان حكومتي است. با توجه به سخنان بالا ممكن است اصطلاح نخبگان حكومتي را درباره ي آن كساني به كار گيريم كه بر مسندهاي برگزيده اي اشتغال دارند. پارتو ما را از اين اشتباه بر حذر مي دارد.
همچنين در ميان نخبگان حكومتي افرادي وجود دارند كه براي سمت هاي سياسي -وزارت، سناتوري و نمايندگي محلي و غيره -به راستي شايستگي دارند و در نقطه ي مقابل آن ها بسيار كساني قرار دارند كه به اين اجتماع والا راه يافته اند بي آن كه شايستگي عناوين شان را داشته باشند. ثروت، خانواده يا پيوندهاي اجتماعي نيز در موارد ديگر مي توانند عنوان نخبگان و بويژه نخبگان حكومتي را براي اشخاصي به ارمغان آورند كه به هيچ روي براي اين عنوان شايستگي ندارند.
 به اين ترتيب پارتو از بيشترين حد تحرك اجتماعي و آزادي مشاغل بر روي همگان سرسختانه دفاع مي كرد تا مقام هاي نخبه را انسان هايي پر نكنند كه براي احراز آن ها از صلاحيت لازم برخوردار نيستند. او در كتاب رساله ي جامعه شناسي عمومي مي‌نويسد كه طبقه ي حاكم بايد چه از نظر كيفي و چه كمي تقويت شود و به اين منظور مي بايست خانواده هاي شايسته اي از طبقات پايين به طبقه ي حاكم واردشوند و انباشتگي عناصر پست در طبقات بالا و عناصر برتر در طبقات پايين روي ندهد. بنابر اين دو راه براي جلوگيري از عدم تعادل در بدنه ي اجتماعي و هيئت سياسي متصور مي شود: يا از راه بازكردن راه هاي تازه در مسيرهاي تحرك اجتماعي، و يا از طريق براندازي خشونت بار نخبگان حكومتي قديمي و ناكارآمد و جايگزيني نخبگان شايسته تر به جاي آن ها.
در تركيب نخبگان حكومتي پارتو به بازمانده ها نيز توجه دارد. از نظر او در طبقه ي حاكم بايست نسبت معيني از « روباهان » بازمانده‌ي تلفيق يا نوع اول، و« شيران »بازمانده ي بقاي مجموعه‌ها يا نوع دوم، وجود داشته باشد. اگر در چرخش نخبگان اختلالي وارد شود و حكومت به چنين تركيبي دست نيابد، يا حكومت، به تمامي در دست كساني كه تحت نفوذ بازمانده ي بقاي مجموعه ها هستند، بدل به ديوانسالاري فرتوت و درمانده­ي مي شود كه از هرگونه ابتكار و انطباق عاجز است و يا آن كه، به تمامي در دست افرادي كه تحت تاثير بازمانده ي تلفيق هستند، رژيم ضعيفي مي­شود متشكل از حقوقدانان جنجالي كه از هرگونه عمل قاطعانه و قدرتمندانه ناتوان است.