جزوه درس آشنایی با فرهنگ ملل


 فهرست                                                                                                     

فرهنگ 

فرهنگ و تمدن 

خرده فرهنگ و تفاوتهای فرهنگی 

ماهیت فرهنگی و قوم مداری در ملل 

ارزشها و هنجارهای فرهنگ ملل 

دین و دینداری در فرهنگ ملل

فرهنگ در جوامع سنتی و صنعتی 

عوامل موثر در تغییرات فرهنگی 

آشنایی با فرهنگ بعضی از کشورهای جهان  

گاندی می گوید: «من دوست دارم پنجره های خانه ام را به سوی فرهنگ های دیگر بگشایم تا آنها چونان نسیم بوزند و خانه مرا تازه کنند؛ امّا دلم نمی خواهد هیچ نسیمی خانه مرا از جا بکند».(1)


انسان، به خاطر غریزه های ثابتی که در وجودش می شناسیم، در هر جای زمین یا تاریخ، در برابر رویدادها و موضوعات، عکس العمل های نسبتاً مُشابهی از خود نشان می دهد. به عنوان نمونه، همه انسان ها به داشته های مادّی و معنوی خویش تعلّق خاطر دارند و آنها را پاس می دارند (غریزه اوّل). از طرف دیگر، گرایش درونی به آزمودن چیزهای تازه و عرصه های نامکشوف (غریزه دوم) و انگیزه قوی برای رفع نیازهای مادّی و معنوی (غریزه سوم) نیز در نهاد انسان، شناخته شده است. بدین ترتیب، انسان به طور دائم در معرض کشمکش درونی میان این سه غریزه است.

فرد یا جامعه انسانی، در جریان شناخت فرهنگ یا تمدّنی جدید، چه رفتاری از خود، نشان می دهد؟ آیا با تمام وجود، سنّت ها، اسطوره ها، باورها و حتّی میراث مادّی خود را نگه می دارد و به مقاومت در برابر فرهنگ و تمدّن جدید و طرد آن می پردازد؟ یا خود را می بازد و مسحور فضاهای تازه و محصولات نادیده و مفاهیم ناشنیده می شود؟ یا این که دست به انتخاب می زند و به قدر نیاز و در ابعاد و سطوحی که داشته های خود را ناکارآمد می بیند، از عناصر فرهنگ و تمدّن دیگر، برداشت و آنها را جایگزین داشته های خود می کند؟

اگر در تاریخ انسان، نمونه های گوناگونی برای هر سه فرض یاد شده، به چشم می آید، نباید آن را به حساب بی ضابطگی رفتار انسان و جوامع انسانی گذاشت؛ چرا که بدون اطلاع دقیق از کارآمدیِ «داشته ها» و «یافته های» یک جامعه، نمی توان درباره رفتار آن جامعه در مواجهه با فرهنگ و تمدّن دیگر، اظهار نظر کرد.

به عنوان نمونه، فرهنگ اسلامی - عربی در قرن نخست هجری،از نظام اداری (دیوانی) ایران برای بودجه نویسی و سرشماری و گردآوری مالیات و... استفاده کرد. ما امروز برای قضاوت درباره این رفتار اعراب مسلمان، باید بدانیم که آیا آنها خودشان نظام اداریِ کارآمدی داشتند یا نه. اگر نداشتند، باید گفت که این رفتار آنها، در واقع، نه مسحور شدن است و نه خود را باختن! بلکه انتخابی درست برای تقویت خویش و رسیدن به زندگی بهتر است.


فرهنگ و تمدّن


فرهنگ از ریشه  Cultura  که در زبان لاتین ، معنای مراقبت از گیاهان و در معنای مجازی ، مراقبت از اندیشه را می دهد ، گرفته شده است . 

زمانی که این واژه ، بالاخص در مورد انسان ، به کار می رود ، میزان آموزش و پرورش و یا میزان توجه به پرورش اندیشه و اشتغالات فکری را می رساند . 

زمانی که این اصطلاح در انسان شناسی، مردم شناسی و یا جامعه شناسی به کار می رود، معنایی بالنسبه متفاوت می پذیرد. فرهنگ عبارت است از هر آنچه که در یک جامعه معین کسب کنیم ، می آموزیم و میتوانیم انتقال دهیم . پس در فرهنگ مجموعه حیات اجتماعی از زیر بناهای فنی و سازمانهای نهادی گرفته تا اشکال و صور بیان حیلت روانی، در نظر است و تمامی آنان همچون یک نظم ارزشی تلقی میشوند و به گروه ، نوعی کیفیت و تعالی انسانی می بخشند. ( آلن بیرو - ساروخانی ، باقر-   ترجمه کتاب فرهنگ علوم اجتماعی ،  ص 77 ) 


در تعریف «فرهنگ» گفته اند: «فرهنگ، مجموعه ای است از رفتارهای آموختنی، باورها، عادت ها و سنّت ها که میان گروهی از افراد بشر، مشترک است و به گونه ای متوالی توسّط دیگرانی که وارد آن گروه (جامعه) می شوند، آموخته و به کار گرفته می شود».(2)

جامعه شناسان براى واژه «فرهنگ»  Culture  حدود پانصد معنا ذکر کرده اند، در برخى تعاریف، فرهنگ در برگیرنده اعتقادات، ارزشها و اخلاق و رفتارهاى متأثر از این سه، و همچنین آداب و رسوم و عرف یک جامعه معین تعریف مى شود. در گونه اى دیگر از تعاریف، آداب و رسوم شالوده اصلى فرهنگ تلقى مى شود و صرفا ظواهر رفتارها، بدون در نظر گرفتن پایه هاى اعتقادى آن، به عنوان فرهنگ یک جامعه معرفى مى گردد و بالاخره در پاره اى دیگر از تعاریف، فرهنگ به عنوان «عاملى که به زندگى انسان معنا و جهت مى دهد» شناخته مى شود. 

   فرهنگ در زبان عربى با كلمه (الثقافه) بیان شده به معناى پیروزى تیزهوشى و مهارت سپس به معناى استعداد فراگیرى علوم و صنایع و ادبیات به كار رفته است.در ادبیات ایتالیا و یونان براى تعریف فرهنگ مفاهیم و عناصرى به كار رفته كه از ارزشهاى تكاملى تربیت عقلانى و رشد اخلاقیات در انسان حكایت مى كند.در منابع آلمانى پس از این كه عالى ترین حقیقتهاى ارزشى به عنوان معناى فرهنگ شمرده شده مانند: سعى در ظرافت و اصالت دادن و فرم بخشیدن به شخصیت انسانى و محدود ساختن و تغییردادن انگیزه ها و نیازهاى دانى(پست) به نیازهاى عالى به روشنى اشاره شده است: شروع فرهنگ با ظهور انسان در روى زمین بوده است; یعنى این حقایق كه به عنوان معناى فرهنگ گفته شد ثابت و پایدارند.با توجه به معناها و تعریفهاى یاد شده مى توان گفت: فرهنگ عبارت است از: مجموعه دریافتها دانسته ها و یافته هاى رشد یافته عقلى واحساسى و اخلاقى كه به زندگى انسان كمال و ارزش مى بخشد و مایه بازشناسى زندگى انسانى از زندگى حیوانى است. 

فرهنگ، الگوها و نمونه هاي مؤثري را در اختيار فرد مي گذارد و او تحت تأثير اين الگوها، از قوانين رفتار اجتماعي خاص پيروي مي كند. پنج عنصر اساسي در جهت دهي كنش اجتماعي مؤثر است :

1 ـ الگوهاي فرهنگي: اين الگوها، قوانيني واضح و مشخص اند كه در هر جامعه، فعاليت هر يك از افراد را به گونه اي استوار مي سازد كه براي سايرين قابل درك و پذيرش باشد.

2 ـ نقش ها و وظايف اجتماعي: اين نقش ها مجموعه اي از وظايف كنشي است كه ساختار واحدهاي مختلف اجتماعي را در قالب يك جامعه تعريف مي كند مثل وظايف فرزندان نسبت به پدر و مادر و يا وظايف پدر و مادر نسبت به فرزندان.

3 ـ احكام مثبت و منفي: اين احكام به نقش هاي اجتماعي، ضرورت و الزام مي بخشد، اعم از اين كه در قانون جامعه تصريح شده باشد و يا اين كه به صورت قرارداد اجتماعي، متداول باشد.

4 ـ ارزش ها و هنجارها: رابطه هر يك از اعضاي جامعه با كل آن، ناشي از پيوند قلبي او با الگوها و نقش هاي پيش گفته است. فرد با قبولي عقلاني و معنوي اين اصول و قوانين، از آن تبعيت مي كند و اين تبعيت، به قدرت هنجاري الگوها و نقش ها مي انجامد.

5 ـ نمادها يا سمبل ها: زندگي اجتماعي مبتني بر فرهنگ، خود به خود نشانه ها و جلوه هايي از حقايق پنهان فرهنگي را به وسيله علامت ها و رمزها متبلور مي سازد كه اين علائم، فرد را به مدلول رهنمون مي كند. نمادها به خوبي با ارزش ها و هنجارها ارتباط دارند و آن را توضيح مي دهند.

با اين ويژگي هاي پنج گانه، فرهنگ به عنوان انسجام دهنده و ناظم روابط اجتماعي و فعاليت هاي جمعي خودنمايي مي كند و مراتب و درجات جامعه را مشخص مي سازد.


تمدن

تمدن یا واژه Civization   ، خود از ریشه Civitas   - Civis به معنای شهر گرفته شده است ، همچنان که مفهوم فارسی آن نیز از  ریشه مدن و مدینه اخذ شده است .  تمدن  نوع خاصی از توسعه مادی و معنوی است که در جامعه ای ویژه رخ می دهد . لیکن چنین به نظر می رسد که به منظور تفکیک فرهنگ از تمدن باید اضافه کنیم ، زمانی سخن از تمدن می رود که ارزشهایی کلی تر و در زمینه اجتماعی ، وسیع تر مطمح  نظر باشند. تمدن در مقایسه با فرهنگ ، حوزه وسیع تری دارد و مردمان بسیار و از دیدگاه فرهنگی منفک و متمایز را در بر می گیرد . مفهوم تمدن تا آنجا وسعت دارد که به زعم هوبرت  « شامل همه ارزشهایی می شود که برای تمامی موجودات انسانی قابل اعمالند » جوامع روستایی دارای فرهنگ هستند ، لیکن زمانی می توان از تمدن سخن راند که شهرهایی وجود داشته باشد ، علاوه بر این ، واژه تمدن متضمن وجود مجموعه ای هماهنگ از  دانشها و فنون جهت کنترل طبیعت و سازماندهی حیات اجتماعی مبتنی بر تقسیم کار اجتماعی است.  (   آلن بیرو - ساروخانی ، باقر-   ترجمه کتاب فرهنگ علوم اجتماعی ،  ص 47 ) 

 « تمدّن   Civilization» را نیز: «مجموعه اندوخته ها و ساخته های مادّی یک جامعه بشری» دانسته اند. (3)

بدین ترتیب، روشن است که فرهنگ، پشتوانه معنوی و بستر فکری تمدّن و در واقع، حوزه نرم افزاری زندگی یک جامعه و تمدّن نیز جلوه عملی و نمود بیرونی فرهنگ و در حقیقت، بخش سخت افزاری زندگی آن جامعه است. بر همین اساس، فرهنگ را ساختار درونی و وجه غیر مادّی زندگی جوامع شمرده اند و تمدّن را وجه عینی و ملموس و مادّی و ساختار بیرونی آن زندگی.(4)

اندیشه سیاسی، مکتب فلسفی نظام تربیتی، دانش ها، ارزش های اخلاقی، باورهای دینی، و... فرهنگ جامعه را تشکیل می دهند. 

آثار علمی و ادبی و هنری، زبان و ادبیات، صنایع، محصولات، فضاهای شهری، ابزارها، رسانه ها، و... را تمدن گویند .(5)

پس می توان گفت که «فرهنگ» و «تمدّن»، چنان به هم گره خورده اند که نمی توان «روابط فرهنگی» را از «روابط تمدّنی» تفکیک کرد.


رابطه فرهنگ و تمدن 


هرگونه، «کُنش و واکنش» یا «داد و ستد» و یا «وابستگی» میان دو چیز یا دو کس و یا دو مجموعه انسانی را می توان «رابطه» نامید.(6)

در بررسی تاریخی روابط جوامع انسانی به سه گونه موضع فرهنگی - تمدّنی برمی خوریم: ( 7 ) 

الف) روابط برابر یا جریان دو سویه که می توان آن را تعامل دو جامعه یا فرهنگ نیز نامید. نمونه های آشنایی که برای این نوع رابطه می شناسیم، عبارت اند از: تمدن های ایران و روم، ایران و یونان، و ایران و اسلام.

ب) کُنِشگری یا فعّال بودن که به معنای توفیق یک جامعه در اِلقا یا تحمیل فرهنگ خود بر جامعه دیگر است. از نمونه های قابل توجّه این نوع رابطه می توان به غلبه کامل فرهنگ اسلامی - عربی بر مصر در قرون اول هجری و نیز چیرگی نسبی فرهنگ غربی در روزگار معاصر بر تقریباً تمامی تمدّن های دیگر، اشاره کرد.

ج) کُنِش پذیری یا انفعال که به معنای تسلیم یا خودباختگی فرهنگیِ یک جامعه و قبول مؤثّرِ فرهنگ دیگر است. به عنوان یک نمونه بارز این نوع، می توان به عقب نشینی فرهنگ بیزانس (روم شرقی، به مرکزیّت ترکیه فعلی) در برابر فرهنگ ترکی - اسلامیِ مهاجمان تُرک آسیای میانه در قرون پنجم تا نهم هجری اشاره کرد.

گفتنی است هر فرهنگ و تمدّن میزبان،  زمانی می تواند در برابر فرهنگ میهمانْ مقاومت کند یا دست به انتخاب بزند که خود از عناصر لازم برای ماندگاری برخوردار باشد تا بتواند همچنان به تغذیه فکری و تأمین مادّی مردم خویش ادامه دهد.

عوامل ماندگاری یک  فرهنگ و تمّدن


تمدّن ها نیز از «روح» یا «هویّت جمعی» برخوردارند که گفته می شود همان مجموعه عناصر اصلی فرهنگ یا مشترکات فرهنگی شهروندان آنهاست؛ همان چیزی که با همه وام گیری ها و داد و ستدهای فرهنگی - تمدّنی، همچنان شخصیت تمدّنی جامعه را حفظ می کند، به شهروندانْ هویت می بخشد و آنها را پایبند و علاقه مند به فرهنگ خویش نگه می دارد.

عوامل ماندگاری تمدّن را به اجمال، چنین می توان شمرد:

تأمین نیازهای فطری و مشترک بشر (آزادی، عدالت، معنویّت، و...)، عقلانی بودن عناصر (تناسب آنها با عقل جمعی یا عقل مشترک انسانی)، کارآمدی و تولیدگری در عرصه های فکری و عملی (برای پاسخگویی به نیازها و پرسش ها)، داشتن سرزمین اصلی (فرصت زمانی و مکانی برای ظهور تمدّن)، داشتن آرمان ها و الگوها و حرف های جهانی، امکان دسترسی شهروندان به دانش ها و آگاهی های ضروری، باورهای قوی مشترک (اخلاق، دین، مذهب و قراردادهای اجتماعی پذیرفته شده)، 

نظام تربیتی کارآمد (برای انتقال و آموزش رسمی و غیر رسمی فرهنگ)، قانون خوب و نظام قضایی سالم و قدرتمند، حفظ امنیت جامعه و مرزها، برقراری رفاه نسبی (تناسب عرضه و تقاضا در کالاها و خدمات)، وحدت و همگرایی (با همه تنوّع شهروندان در نژاد و مذهب و قومیّت و زبان ، زبان و ادبیات مشترک ، شبکه ای از رسانه های کارآمد، غلبه فضای شنیدن و مفاهمه و گفتگوی درون و بیرون تمدّنی، داشتن اراده اصلاح و بازسازی خویش (عناصر لازم برای عصری شدن و افزایش کارآمدی تمدّن)، سلامت اخلاقی نخبگان و شایستگی رهبران.(8)

به نظر می رسد که اگر در گذشته فرهنگی  می توانست بدون برخی از این عناصر به بقای خود در گوشه ای از جهان ادامه دهد، امروزه با وجود نفوذ روزافزون رسانه های فراملّیتی، کم رنگ شدن مرزهای جغرافیایی، محدود شدن قدرت دولت ها، جهانی شدن اقتصاد، قدرت یابی سازمان های بین المللی و... عملاً امکان ادامه اقتدار نخواهد داشت و نه به آرامی، بلکه به سرعت ؛ چرا که از سویی قدرت اِقناع و متقاعد ساختن شهروندان خود برای پایبندی به فرهنگ خویش را از دست می دهد و از سوی دیگر، توان بازیگری در عرصه های بین المللی و پشتوانه لازم برای چانه زنی بر سرِ خواست های خود را نخواهد داشت و این، آغاز فروپاشی یک تمدّن خواهد بود .  


تفاوتها و خرده فرهنگ ها 

  فرهنگ به عنوان نظامی سازمان یافته از ارزش ها، باور داشت ها، عقاید، دیدگاه های مشترک و رفتار های مبتنی بر آنها در یک جمعیت، که بوجود آورنده ی هویت فرهنگی است و می تواند همه ی یک جمعیت ساکن در محل واحد و یا بخش هایی از آن را شامل گردد (محسنی، 1386: 26-25) بازتولید فرهنگ در بستر شهر می تواند از خلال خرده فرهنگ ها صورت گیرد خرده فرهنگ هایی که امروز با گسترش روز افزون شهرها و افزایش پیچیدگی در آنها، اشکال  متنوع تری را یافته اند.

واژه ی خرده فرهنگ (subculture) ، کن گلدر (Ken Golder) در سال 2007 عنوان کرد که خرده فرهنگ ها نه تنها با قرادادهای مشارکتی و ارزشها و رسوم خود اجتماع هستندبلکه همچنین میتوانند پوشیده و یا در خود جذب شده به نظر آیند وجهه ای که آنها رااز ضد فرهنگ هامتمایز می سازد ،  6 روش کلیدی که در انها خرده فرهنگ ها قابل فهم هستند راتعریف ومشخص کرده است : 

1- از طریق ارتباطات اغلب صنفی آنها با کار

2- از طریق رابطه منفی و دوگانه آنها با طبقه

3- از طریق پیوند وارتباطی که در خیابان، محله، کلوپ  و ... دارند 

4- از طریق جنبش ها و نهضت هایی که در خارج از خانه و درون اشکال غیرخانگی از دیگر گروهای اجتماعی به جای خانواده دارند

5- از طریق پیوندهای سبکی که با افراط و اغراق دارند.

6- از طریق ممانعت از زندگی معمول و هنجاری 

خرده فرهنگ ها می توانند از طریق سن، قومیت، طبقه، مکان و یا جنسیت اعضا مشخص شوند. کیفیاتی که خرده فرهنگ را به عنوان ناحیه ای ( منطقه ای ) تعیین می کند ممکن است زبانشناسی، زیبای شناسی، مذهبی، سیاسی، جنسی ،جغرافیایی و یا ترکیبی از این عوامل باشد. " خرده فرهنگ ها را باید زیر مجموعه ای از فرهنگ غالب و یا به عبارت دیگر فرهنگ غالب درون یکی از گروه های اجتماعی دانست که در مجموعه بزرگ تری از یک فرهنگ غالب قرار می گیرد و با آن دارای تضاد نیست . جامعه ای که از لحاظ فرهنگی سالم باشد تلاش می کند که فضای لازم برای ادامه حیات خرده فرهنگ ها را درون خویش فراهم کند.اصولا باید دانست هر اندازه ما وارد دوران مدرن می شویم و جوامع ما توسعه بیشتری می یابند به د لیل تنوع های فرهنگی موجود در جوامع انسانی خرده فرهنگ های بیشتری بوجود می آیند" 

شبکه الگوهای رفتاری که به رغم برخی وجوه تمایز ، مشابه با فرهنگ غالب است . گروهی کوچکتر از جامعه ای خرده فرهنگ منسوب به فرهنگ وسیع تر است . زیرا بسیاری از هنجارها و موازین فرهنگ بزرگتر را میپذیرد اما از سوی دیگر خرده فرهنگ از فرهنگ کل جامعه متمایز است زیرا برخی هنجارها و موازین خاص خود را دارد . ( مثل گروه بزهکاران : این گروهها و خرده فرهنگ آنها ارزشهایی را که طبقه متوسط جامعه در سخت کوشی ، انضباط ، و آرزوهای دور و دراز جای میدهند را طرد میکند . اعضای خرده فرهنگ از جامعه وسیعتر جدا نیستند زیرا از بسیاری جهات با نهادهای طبقه متوسط سنتی تماس دارند

جامعه شناسی و انسان شناسی شهری از ابتدا سهم عمده ا ی را در شناخت و پژوهش در زمینه خرده فرهنگ های شهری داشته اند و این امر بر می گردد به کاربردی شدن علوم اجتماعی که به ویژه در آمریکا بین دو جنگ جهانی اول و دوم آغاز شده بود. دراین فاصله و در سالهای 1920 شهر شیکاگو در اوج شکوفایی مکتب شیکاگو تبدیل شده بود به کلان شهری که میلیونها مهاجر را خود جای می داد و عملا تبدیل به مکان مناسبی برای انجام مطالعات اجتماعی در زمینه های مختلف شده بود. مکتب شیکاگو رویکردی عمدتا محیط شناختی داشت به همین دلیل با نام دیگری یعنی محیط شناسی شهری (Urban Ecology) نیز شناخته می شد. از نظر این مکتب شهر در آن واحد هم نظام پیچیده ای از افراد و نهادها ی به هم وابسته بود و هم یک نظم اجتماعی که در آن پدید آمدن خرده فرهنگ ها و بیگانه گرایی زمینه ای مساعد می یافت . 


تفاوتهای فرهنگی 

همه ی ما مردم سرزمین هایی که ریشه ی تاریخی چندهزار ساله داریم- کشورهای خاورمیانه هند چین اروپا و....- دزدی را مذموم می دانیم. زشت بودن دزدی چنان برای ما مسجل است که اصلا در آن تردید نمی کنیم. وقتی مبلغان مسیحی به قطب شمال رفتند تا مردم آن سرزمین را به مسیحیت بخوانند با مفهوم عجیبی رو به رو شدند. وقتی می خواستند به آنها بیاموزند که دزدی گناه است اسکیموها اصلا درک نمی کردند معنای حرف اینها چیست. اصلا مفهوم مالکیت به آن شکل که ما چند هزار سال است آن را می شناسیم در بین مردم اسکیمو وجود نداشت! در نتیجه دزدی هم که در واقع زایل کردن این حق مالکیت است نمی توانست برای اسکیمو ها معنا داشته باشد. ظاهرا این مفهوم جدید (دزدی) که از مبلغان مسیحی آموختند خیلی برای اسکیموها تازه و هیجان انگیز بود. هر از گاهی وسایل مبلغان را کش می رفتند تا ببینند دزدی چه مزه ای دارد!! ( سفرنامه ی برادران امیدوار )  

آن چه که اشاره شد حد نهایی (extreme limit) تفاوت فرهنگی است . باید توجه داشت که تفاوت های ریز فرهنگی بین خرده فرهنگ های موجود در یک سرزمین هم وجود دارند. یک عمل می تواند در یک خرده فرهنگ محترمانه و در خرده فرهنگ دیگر اندکی آزار دهنده باشند. انکار این تفاوت ها نه ناشی از خاکی بودن و دل گنده بودن است و نه ناشی از پخته بودن. درستش این است که این تفاوت ها ی کوچک را درک کنیم و از آنها آگاهی بیابیم و روشی را برگزینیم که کدورت بی حاصل ناشی از تعصبات کور به وجود نیاید. دانشجویان زیادی از شهر یا روستای خود برای تحصیل به شهری دیگر می روند . برخی در خوابگاه اسکان دارند و برخی بیرون از خوابگاه. در هر دو صورت برخورد منطقی با مسئله زندگی را شیرین تر می کند. قدم اول برخورد منطقی شناخت خرده فرهنگ هایی است که -خواهی نخواهی- ناگزیر از تعامل با آنها می شویم . 

منظوراز خرده فرهنگ عام است. به عنوان مثال طرفداران تیم استقلال هم یک خرده فرهنگ هستند . شاید برای کسی که از فوتبال چیزی سر در نمی آورد قابل فهم نباشد اما برای این که با آنها تعامل سازنده داشته باشد منطقی تر خواهد بود که روی حساسیت هایشان پا نگذارد بیشتر به خاطر خود! چرا که باید خط قرمزهای تمامی خرده فرهنگ ها را رعایت کنیم. 

فرهنگ ها  مدام از طریق نو آوریها و تماس با سایر فرهنگ ها در تغییر هستند . بعضی جنبه های فرهنگ بیش از بقیه در معرض تغییر قرار می گیرند . بخصوص آنهایی که در عرصه اقتصادی قرار دارند  یا آنهایی که فرهنگ مادی را تشکیل می دهند ، معمولاً پیش از سایر جنبه ها تغییر می کند . جنبه های محفوظتر فرهنگ آنهایی است که ارتباط نزدیک با ارزشها و باورهای مردم دارد . 

با گذشت زمان ممکن است به نظر برسد تعداد فرهنگ ها به علت از بین رفتن یا ادغام فرهنگ ها در حال کاهش است . ممکن است به نظر برسد تفاوتها به وسیله تماس با فرهنگها ی دیگر یا اقتباس از سایر فرهنگها ، کاهش می یابد . 

به هر حال اختلافات فرهنگی همیشه و تا زمانی که گروههای مشخص مردم وجود دارند ، باقی خواهد ماند . این اختلافات ممکن است همانند ملاقات کشیشان با اسکیموها شدید نباشد ، اما آنقدر هست که اهمیت داشته باشد و در صورت لزوم برای آن مبارزه شود . (  بعد فرهنگی ارتباطات برای توسعه -  ترجمه : مهر سیما فلسفی ، نوشته : اد بورن ، مرکز تحقیقات صدا و سیما سال 79 – ص 95 )  



هویت و قوم مداری در فرهنگ


هويت‌ به‌ معني‌ "چه‌ كسي‌ بودن‌" است‌ و از نياز طبيعي‌ انسان‌ به‌ شناخته‌ شدن‌ و شناسانده‌ شدن‌ به‌ چيزي‌ يا جايي‌ برمي‌آيد. اين‌ حس تعلق‌، بنيادي‌ ذاتي‌ در وجود انسان‌ دارد. برآورده شدن‌ اين‌ نياز، "خودآگاهي‌" فردي‌ را در انسان‌ سبب‌ مي‌شود و ارضای‌ حس‌ تعلق‌ ميان‌ يك‌ گروه‌ انساني‌، خودآگاهي‌ جمعي‌ و مشترك‌ يا هويت‌ بومي‌ يا ملي‌ آن‌ گروه‌ انساني‌ را تعيين‌ مي‌كند. لذا هویت در قالب فردی و ملی قابل تعریف است. هویت فردی شامل ویژگیهای شخصیتی یک فرد است که این ویژگی ها موجب تمایز او از دیگری می شود. در حقیقت ابعاد مختلف شخصیت یک فرد هویت آن فرد را مشخص می کند. و اما هویت ملی عبارتست از باز تولید و باز تغییر دائمی الگوی ارزشها، نمادها، خاطرات، اسطوره ها و سنتهایی که میراث متمایز ملتها را تشکیل می دهند. هویت ملی مفهومی است که سعی می کند تعارضات موجود در هویت های گروهی را به نوعی کاهش داده و آنها را در ذیل یک هویت بالاتر یعنی هویت ملی همگرا سازد. از اینرو هویت ملی در نهایت جنبۀ غالب و مسلط دارد و سایر خرده هویت ها در ذیل آن قرار می گیرند. 

هويت‌ ملي‌ از وجوه مختلفی به قرار زیر ‌برخوردار است‌:

1- خانواده

2- زبان‌ 

3- دين‌ و آئين‌ 

4- زادگاه‌ و سرزمين‌ 

5- تاريخ

6- ايدئولوژي،‌ سنت‌ها و ارزش‌ها 

7- باورها و رفتارها 

8- دانش‌ و فنون‌ 

9- خودآگاهي‌ و خوديابي‌ كه ‌از نحوه‌ تركيب‌ مولفه‌هاي‌ پيشين‌ پديد مي‌آيد.

   هویت، مجموعه‌ای از تعلقات مادی و معنوی انسان است که اصول آن از قبل شکل گرفته‌اند. ” اگر امروز از هریک از ما بپرسند که ”تو کیستی؟” (یعنی بخواهند که شما هویت خود را در برابر یک پرسش توضیح دهید)، هر یک پاسخی را که برگرفته و متاثر از اصالت، ذهنیات، تربیت و بافت فرهنگی‌مان است، بیان می‌داریم، از جمله: ”من ایرانی هستم“، ”من تاجیک هستم“، من انسانم“، ”، ”من مدیرم“، ”من جوانم“، ”من‌ اندیشمندم“، من هم یک بنده خدا مثل بقیه هستم“، و امثالهم. حال ما کدام پاسخ را می‌دهیم یا با چه اولویتی هریک را می‌گوییم همراه با درک این نکته که با چه لحنی (افتخار، سرخوردگی، احترام، بی‌تفاوتی و غیره) آن را بیان می‌داریم و اینکه در شرایط مکانی و زمانی مختلف، کدام پاسخ را می‌دهیم، در مجموع معرف هویت شخصی و فرهنگی ما است. از اینرو هویت فرهنگی نه تنها حول محورهایی همچون مرز جغرافیایی (سرزمین)، دین و مذهب، باورها و سنن فرهنگی، و زبان مشترک قابل تعریف است بلکه از زوایای دیگری مانند اینکه ”ما چه کاره‌ایم“، ”از کجا آمده‌ایم“، ”برای چه آمده‌ایم”، ”چه نباید بکنیم“، ”چرا اینگونه‌ایم“، و ”به کجا خواهیم رفت“ یا ”به کجا باید برویم“. پاسخ افراد مختلف به این پرسش‌ها، متفاوت و دارای سطوح مختلف است.

ریشه های تاریخی ، ادبی و زبانی و قومی بر هویت فرد تاثیر گذار بوده و او را می تواند سرخورده یا سرافراز سازد. نگاه به گذشته با چشم اندازی امیدوارانه به آینده می تواند در فرد شور و شوق بی پایانی ایجاد و آنرا بسوی شناخت هویتش یاری سازد .اگر گذشته و تاریخ و ادبیات و زبان و قومیت ها را از یک فرد بگیرید او دیگر هیچ چیز با ارزشی نخواهد داشت تا به آن ببالد و اگر اینچنین شد زمینه های پذیرش فرهنگ های دیگر را خواهد یافت . اینجاست که سرآغاز تحولات فرهنگی و سرگشتگی هویت ها آشکار خواهد شد .

هویت فرهنگی مسئله ای است که می تواند درحالات و شرائط مختلف در اتسانها و جوامع مورد تهدید و مخاطره قرار گیرد بعنوان مثال گاهی جامعه ای با توجه به فضای نا مناسب فرهنگی، اجتمائی و یا اقتصادی که در آن قرار دارد مورد تهدید قرار می گیرد و با انزجار از فرهنگ خود از درون تهی می شود، از اینرو برای نجات خود خواسته یا نا خواسته بدنبال الگوهای فرهنگی اجتماعی بیرون از مرزها و حیطه خود می گردد و کم کم باورهای فرهنگی خود را از دست داده و جاذبه های فرهنگ دیگری، به او هویت می بخشد.

فردريک بارت (Fredrik Barth) هويت را يک پديده اجتماعي مي داند که بايد آن را در روابط ميان گروه هاي اجتماعي جستجو کرد. به عبارت ديگر گروه ها براي مقوله بندي مناسبات و تعاملات خود، از هويت استفاده مي کنند و لذا در برخورد با گروه هاي مختلف، هويت متفاوتي دارند. حال مي تواند عيني باشد يا ذهني. اين بدان معني است که هويت همچون پديده اي است که پيوسته خود را در روابط اجتماعي بازتوليد مي کند و معني ديگرش اين است که هويت در ارتباط با خود وجود ندارد و هميشه در ارتباط با ديگران مطرح مي شود.

هويت براي برخي در گرو مبارزات اجتماعي است. مثلا براي مهاجراني که در کشور ديگر در اقليت هستند يا براي افرادي که در کشور خود، تحت سلطه بيگانگان هستند. به طور مثال سوري ها و لبناني ها تا زمان امپراتوري ترک عثماني، در کشور خود تحت سلطه ترک هاي عثماني قرار داشتند و به واقع دچار نوعي"ديگر هويتي" بودند. چون وقتي که با گذرنامه ترک وارد کشوري مي شدند، به عنوان ترک شناخته مي شدند در حالي که آنها عرب بودند و به هيچ وجه هويت ترک را نمي پذيرفتند. يا مهاجراني که در کشور ديگر در اقليت هستند نيز براي کسب يک موقعيت يا حتي نام و آوازه اجتماعي، بايد مبارزه هويت کنند. بدين ترتيب است که در ايالات متحده، گروه غالب، سفيدپوستان انگلوساکسون پروتستان، ديگر آمريکائيان را در مقوله "گروه هاي قومي" يا "گروه هاي نژادي" جاي مي دهند.

هويت: موضوعي دولتي

با تشکيل دولت – ملت، هويت به صورت موضوعي دولتي درآمد. دولت به صورت اداره کننده هويت درآمده و براي آن مقررات وضع مي کند. در جهت حفظ ملي گرايي و براي تعيين هويت ملي، دولت ها معمولا دو رويکرد دارند:

1- بيش از يک هويت فرهنگي را به رسميت نمي شناسند (مثل فرانسه)

2- در عين پذيرفتن نوعي کثرت گرايي فرهنگي، يک هويت فرهنگي را به عنوان هويت مرجع مشخص مي کنند (مثل آمريکا). 

اين تبعيض هويتي حتي روي کارت هاي شناسايي بسياري از مردم جهان ثبت مي شود. حتي بسياري از دولت ها، هويت هاي جعلي را به دسته اي از مردم نسبت مي دهند و آن را روي کارت هاي هويت آنها ثبت مي کنند. در حالي که خود مردم آن هويت را براي خودشان به رسميت نمي شناسند.

جوامع سنتي، برخلاف تصور، "جوامع داراي هويت انعطاف پذير" هستند و اين جوامع براي نوسازي اجتماعي، اهميت زيادي قائلند. در حالي که دولت – ملت هاي مدرن، در تصور خود از هويت و نظارت بر آن، بسيار خشک و انعطاف ناپذير عمل مي کنند.

هويت چندبعدي

بايد توجه داشت که گاهي يک هويت، ترکيبي از چند هويت است که در يک فرد نهادي شده است و اين، يک هويت است و چند هويت با هم در او وجود ندارند. براي مثال، تماس هاي ملت ها و مهاجرت هاي بين المللي، پديده هاي هويت تلفيقي را افزايش مي دهند. مانند پرويي هايي که فرزندان مهاجران چيني قرن نوزدهم به پرو هستند و علاوه بر اينکه خود را کاملا پرويي مي دانند، به فرهنگ چيني نيز دلبستگي نشان مي دهند. اين هويت چندبعدي معمولا مشکل آفرين نيست و به راحتي پذيرفته مي شود. آنچه مشکل آفرين است، وجود هويت مضاعف در يک فرد است که دو قطب قدرتمند هويتي در او وجود دارند که محصول مشارکت فرد در فرهنگ هاي متفاوت است.

مرزهاي فرهنگي

مرزهاي فرهنگي يعني اراده يک جمعيت براي متمايز ساختن خويش و به کار گرفتن برخي ويژگي هاي فرهنگي به عنوان مشخص کننده هويت خويش. در عين حال، اين جماعت مي تواند کثرت گرايي فرهنگي را نيز بپذيرد بدون اينکه با مشکل مواجه شود. به عقيده بارت، هر مرز همچون تعيين حدودي اجتماعي تصور مي شود که استعداد آن را دارد که در جريان مبادلات، پيوسته تجديد شود. اين امر مي تواند پيامد تغييرات اجتماعي، سياسي و اقتصادي باشد. ( کوش، دني، مفهوم فرهنگ در علوم اجتماعي، ترجمه فريدون وحيدا، نشر سروش، 1381 )

به یک نمونه  از حفظ هویت فرهنگی که در شرایط تغییرات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی  عصر حاضر :

در مراکز خرید مُد روز «دانگ آن» در منطقه‌ی وانگ فوجینگ در پکن، ‌می‌توان یک بوتیک کوچک به نام موژن لیائو را مشاهده کرد. در اینجا، ‌جوانان پکن به منظور انتخاب لباس‌ها می‌آیند، این جوانان به منظور ایجاد تمایز و متمایز کردن خود به این محل می‌آیند [شکلی از هویت‌یابیْ تمایز است] و به دنبال برچسب‌های طراحان غربی نیستند بل‌که به دنبال لباس‌های کلاسیک چینی کیپائو، چئونگ سامز و ژاکت‌های دوخت ماهرانه یا ابریشم‌های زیبا و دیگر طرح‌های سنتی هستند. این لباس‌ها نشانگر تمامی جزئیات و ظرافت‌های مُدهایی هستند که مورد طرفداری نخبگان ثروتمند منچوری در سلسله‌ی کینگ در قرن‌های هفده تا نوزده بوده است. اما این لباس‌ها به صورت لباس‌های سنتی نیستند. زنان جوان آنها را در خیابان می‌پوشند و خود را با این لباس‌ها در میان افراد محلی و جهانگردان غربی متمایز می‌سازند. واقعیت این است که ده تا پانزده سال گذشته یک مغازه مثل موژن لیائو در چین وجود نداشته است. ظاهر این مغازه در میان فروشگاه‌های بازارهای بزرگ و جدید و کافه‌ها در مرکز دانگ‌آن به نظر کوچک می‌رسد ولی یک پیامد جالب توجه در زمینه‌ی سیاست‌های اقتصادی درهای باز [آزادسازی اقتصادی] چین است که در مورد زندگی فرهنگی و اقتصادی چینی‌ها به خاطر فرایند جهانی‌شدن بوده است و به دنبال ورود چین به سازمان تجارت جهانی (WTO) در سال 2001 می‌باشد. موژن لیائو یک فروشگاه زنجیره‌ای است که شعباتی در مراکز استان‌ها دارد و به لحاظ اقتصادی و فرهنگی مطرح بوده که پیامدی از جهانی‌شدن تلقی می‌شود.

مُد یک بیان و نمایش قابل توجه از هویت فرهنگی است. اما این سبک لباس کلاسیک برای نسل جوانان ثروتمند چینی چه نوع هویتی را نشان می‌دهد که این جوانان آن را در اولویت از دیگر مُدهای اروپایی و مارک‌های ورزشی آمریکایی می‌دانند و این لباس چه اولویتی در رقابت با رقبای غربی خود دارد؟ اما فهم و درک این امر به سادگی نیست. اساساً، این یک هویت ملی (یا واکنشی به غربی شدن) نیست و در درک ساده نمی‌تواند گونه‌ای از چینی شدن باشد که دولت چین آن را حمایت می‌کند. برای مقامات محافظه‌کار چین این لباس جریان غالب خوشایند است. در واقع بعد از تجربه‌ی مصیبت‌بار مهندسی فرهنگی که در دوران انقلاب فرهنگی ایجاد شد و سمبل و نماد آن به اصطلاح یونیفورم ژاکت مائو بود، ممکن است به نظر برسد که چین اعتماد خود را به شکل لباس‌های سنتی و سمبلیک از دست داده است. ظرافت‌ها و باریک‌بینی‌های قابل توجهی با این حال در اینجا وجود دارد. آن‌چه در غرب ژاکت مائو نامیده می‌شود در واقع ناشی از سبک لباس ژونگ‌شان است که توسط رهبر انقلابی «سو‌ن یات‌سن» ایجاد شد که اولین رهبر جمهوری چین در سال 1912 بود. سون یات‌سن این لباس را بر مبنای ترکیبی از لباس مدرن غربی با سبک لباس چینی اوائل سلسله‌ی تانگ قرار داد. هدف از این کار بیان یک جمهوری مدرن و در عین حال چینی بودن اصل است که در تعارض با لباس حاکمان مانچو بعد از فروپاشی سلسله‌ی کینگ بوده است. بنابر این کیپائو یک لباس منچوری است که خود را از سبک چینی متمایز می‌سازد. البته جای تردید است که هر نوع خرید زنان جوان در زمینه‌ی لباس کیپائو آگاهانه با نوعی آرزو در بیان و اظهار هویت مانچو همراه است. اما در برخی سطوح این یک جاذبه‌ی صرف از مُد تلقی می‌شود که آنها مطمئناً یک شکل از چینی شدن را بیان می‌کنند که در تعارض با نسخه‌ی جمهوری خلق چین غالب است. و نوعی هژمونی یا استیلای فرهنگی است که والدین این جوانان در زیر چتر آن زندگی کرده‌اند. جهانی‌شدن در اینجا خیلی با چالش همراه نخواهد بود و گونه‌های پیچیده و جدید از هویت ملّی را مستقیماً به چالش نمی‌کشد.

و این البته یک مسأله برای رژیم‌های بوروکراتیک همانند چین نخواهد بود که تلاش دارند تا کنترل سیاسی خود را بر یک جمعیت زیاد اعمال کنند که این جمعیت در حال تجربه‌ی تغییرات و تحولات فرهنگی و اقتصادی سریع هستند. اکنون تمامی دولت ـ ‌ملت‌ها به دنبال این هستند تا بر جمعیت‌هایی حکومت کند که هویت‌های این جمعیت‌ها چندگانه و پیچیده می‌باشد. این پیچیدگی به هیچ وجه لزوماً به این معنا نخواهد بود که یک بازی همه یا هیچ وجود دارد. اما بیانگر این است که شیوه‌ای که ما در آن هویت ملی خود را در قالب جهانی‌شدن تجربه می‌کنیم همانند هر پدیده‌ی دیگری یک امر سیال و در حال تغییر است. موضوعات سیاسی اکنون بدون تناقض با پیوندهای ملت تجربه و بیان می‌شوند و با نوعی وفاداری چند قومیتی و احساس جهان وطنی همراه هستند. مسأله بسیار جالب سیاسی ـ اجتماعی که شکل می‌گیرد این است که چگونه این انعطاف‌پذیری قادر به واکنش در مقابل این تغییرات خواهد بود . Tomlinson, John, (2003), Globalization and Cultural Identity, The global transformations reader: an intraduction to the globalization debaty, edited by: David Held & anttony McGrew. Blackwell Publishing. Part 23: 269:277 


قوم مداري Ethnocentrism


واژۀ قوم مداري كه در سال 1920 توسط سامنر در علوم اجتماعي مطرح گرديد از ريشه يوناني به معناي «نژاد» «ملت» و «مردم» گرفته شده است.

قوم مداري يا قوم مركزي، رفتاري اجتماعي و طرز تلقي عاطفي‌اي است كه به رجحان بخشيدن و ارزش نهادن مفرط به آن گروه‌هاي اجتماعي محلي يا ملي كه شخص به آن تعلق دارد، مي‌انجامد. در اين ديدگاه كم ارزش خواندن فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي متفاوت، مستهجن تلقي كردن آنان با توجه به آداب و رسوم و عادات گروه خويشتن كه بهنجار قلمداد مي‌شود و معيار داوري قرار مي‌گيرد، وجود دارد كه سرانجام به پيدايش عقايد قالبي، تصاوير ذهني از پيش ساخته و خرافات درباره مردم يا نژادهاي ديگر مي‌انجامد كه خود يكي از عوامل عدم تفاهم و كشمكش‌هاي بين جوامع است. 

در يك جامعه فراگير و گسترده از نوع جديد كه در آن گروه‌هاي متعدد و متفاوت و گاه نژاد و ملل گوناگون با يكديگر زندگي مي‌كنند، اكثر پديده‌هاي مرتبط با قوم مداري تجلي مي‌نمايد و تفاوت‌هاي اقتصادي و نوع زندگي بين اين گروه‌ها نيز پيدايش اين پديده را رونق مي‌بخشد. بدين سان در داخل يك تمدن خاص، خرافات نژادي و مذهبي پديد آمده با طرز تلقي‌هاي تنگ نظرانه قوم مركزي به منصه ظهور مي‌رسند.

قابل ذكر است انسان شناسان قوم مداري را در گروه‌هاي قبيله‌اي به كار مي‌برند در حالي كه جامعه شناسان و روان ‌شناسان اجتماعي غالباً اين اصطلاح را به افكار و احساسات درون گروهي كه به¬وسيله گروه‌هاي مذهبي، اقتصادي، نژادي، كاستي و طبقاتي موجود در درون نظام‌هاي اجتماعي بزرگتر، به نمايش در مي‌آيد، نسبت مي‌دهند.

در سال‌هاي اخير در نوشته‌هاي علوم اجتماعي عبارت «نسبت فرهنگي» يا نسبي گرايي فرهنگي «Cultaral reletivism» به عنوان مفهومی متضاد قوم مداري به كار گرفته شده است و مقصود از آن، اين است كه اجزا يك فرهنگ را با اجزاء فرهنگ ديگر نمي‌توان مقايسه كرد زيرا اجزاء هر فرهنگي با ارزش‌ها و معيارهاي كلي فرهنگي كه به آن تعلق دارد قابل بررسي است بنابراين فرهنگ‌ها قابل رجحان دادن بر يكديگر نيستند. 

جامعه ‌شناساني چون ر.م.ك ايور و پيج  معتقدند كسي كه زندگي اجتماعي را مطالعه كند بايد هنگام تجزيه و تحليل شيوه‌هاي زندگي گروه‌هاي مختلف مراقب باشد تا جهت‌گيري ناشي از قوم مداري او را منحرف نسازد و در تحقيقات جامعه شناختي خود از اصل نسبت فرهنگي پيروي نمايد.


ارزش  ها و هنجار ها ی فرهنگی ملل 

ارزش (Value)

گی روشه (1967)ارزش را شیوه ای از بودن یاعملی که یک شخص یا یک جمع به عنوان آرمان می شناسد و افراد یا رفتارهایی را که بدان نسبت داده می شوند مطلوب و مشخص می سازد. آلن بیرو ، ارزش را ، میزان توانایی یک شی        ( اندیشه یا شخص ) در ارضای یک میل ، یک نیاز یک تمنای انسان می داند. 

اولسون (1991) ارزش ها را مجموعه ای از پنداشت های اساسی نسبت به آنچه پسندیده است می داند که تجلی عمیق ترین احساسات مشترک نسبت به جهان در جامعه هستند .

برت رند (1958) ارزش ها را ، عقایدی در مورد این که موضوع ها یا رفتارها ، خوب ، بد ، مطلوب و نظایر اینها هستند ، مطرح می کند.

 ارزشها : احساسات عمیق و پا برجایی که اعضای گروه در آن سهیمند . احساسات ریشه دار و عمیقی که اعضای جامعه در آن شریکند این ارزشها اعمال و رفتار جامعه را تعیین میکنند . « مثال : هر جامعه برای زندگی خانوادگی ، حفظ موازین دینی  رعایت  حقوق والدین ، احترام به بزرگتر ها ارزش بسیاری قائل است گرچه از این ارزشها تعبیر و تفاسیر مختلفی میشود ولی به صورت عمیق و وسیعی در هر جامعه ای رواج دارند » .

با توجه به تعاریف یادشده ، در می یابیم که هر جامعه ای ، مجموعه ای از اهداف ، نگرش ها ، عقاید و اموری که مهم تر از سایر امور هستند و برای اکثریت اجتماع مطلوب تلقی می گردد را می توان جزو ارزشها محسوب کرد و چون ارزشها امور مطلوب هستند همه به دنبال تحقق آنها می باشند و برای آن احترام خاصی قائل هستند.

کار کردهای فرهنگی ارزش ها 

ارزشي بودن فرهنگ: فرهنگ، خود به خود، قانون ساز است و اهداف و جهات فعاليت هاي اجتماعي را در ميان افراد جامعه مشخص مي كند و اهمیت ارزش ها در آن است که اساس ارزیابی ما را از پدیده ها و امور اطرافمان و رفتار ما را نسبت به فرهنگ جامعه تنظیم می کند. این ارزشها به رفتارهای فرهنگی  رمز و جهت می دهند و آنها را هدایت و ماندگارمی کنند. ذیلاً به برخی از کارکردههای فرهنگی ، اجتماعی ارزشها اشاره می شود: 

1- ارزش ها در جهت نیل به همبستگی عمل می کنند و وحدت و یگانگی را در جامعه بوجود می آورند.

2- ارزش ها درهر جامعه شیوه های مطلوب تفکر و رفتار در آنرا مشخص می کند.

3- ارزش ها باعث ایجاد نظم و هماهنگی در تعاملات اجتماعی بین افراد و جامعه می گردند.

4- ارزش ها باعث راهنمایی مردم در انتخاب و تحقق نقش ها ی اجتماعی می باشند.

5- ارزش ها به عنوان وسیله ای برای کنترل اجتماعی و فشار اجتماعی عمل می کند.

هنجار (Norm)

هنجار های فرهنگی ( معیارهای پا برجا از آنجه در درون یک فرهنگ خاص ، ممکن است وجود داشته باشد ) . هنجارهای فرهنگی ، معیار رفتارهای ثابتی است که گروه به لحاظ فکری یا رفتاری از افراد انتظار دارد یا آن را تائید میکند این انتظارات و رفتارهای حاصل از آن ، غالبا از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر میکند . هنجارهای فرهنگی صورتهای مختلفی به خود میگیرند که برخی از آنها به شکل زیر است:

آداب و رسوم : شیوه های معمول و آموخته رفتار در درون جامعه . به آن دسته از شیوه هایی رفتاری عادی اطلاق میشود که در جامعه رواج دارد « مثال : نمونه هایی از آداب و رسوم رایج در هر جامعه ای عبارتند از : سه وعده غذا خوردن در شبانه روز ، دید و بازدید دوستانه ، حفظ پیوندهای خانوادگی ، روابط خویشاوندی ، مصرف نوشیدنی و میوه در ساعات مختلف روز و میهمانی ها .

عرف : آداب رسوم مهمترین که متضمن معانی درست و غلط یا خوب و بد است . عبارت از رسومی است که ویژگیهای معنا داری از رفتارهای درست و نادرست را در بر میگیرد . عرف هر جامعه در نظام حقوقی و آموزشهای مذهبی آن متبلور میشود . قوانین بخشی از عرف است که به صورت قواعد و مقررات در آمده است . هرکسی بر خلاف این مقررات رفتار کند با مجازات قانونی مواجه میشود . ( مثال : در هر جامعه ای قوانین و مقررات قاطع و دقیقی برای آدمکشی ، حمله ، خیانت ، قاچاق ، دزدی و اعتیاد و ........... وجود دارد . افزون ب افزون بر این ممنوعیتهای آشکار بسیاری قواعد و مقررات دیگر نیز هست که اگر نادیده گرفته شود عکس العمل شدید مردم را در پی خواهد داشت برای مثال هرگونه اهانت به شعائر دینی و مذهبی یا برهنه شدن در مکانهای عمومی و ..... ( فرهنگ آرمانی : الگوهای رفتار ر این ممنوعیتهای آشکار بسیاری قواعد و مقررات دیگر نیز هست که اگر نادیده گرفته شود عکس العمل شدید مردم را در پی خواهد داشت برای مثال هرگونه اهانت به شعائر دینی و مذهبی یا برهنه شدن در مکانهای عمومی و ..... ( فرهنگ آرمانی : الگوهای رفتار آشکار ا پذیرفته شده . و فرهنگ موجود : اعمال و رفتار واقعی اعضای گروه... ) 

هنجار در اصطلاح دانش جامعه شناسی ، به یک الگوی رفتاری گفته می شود که روابط واکنش های اجتماعی را تنظیم می کند. اکثریت جامعه خودرا به آن پایبند می دانند و در صورتی که شخصی آن را رعایت نکند ، جامعه اورا مجازات می کند.

آلن بیرو هنجار را قانون یا اصلی می داند که باید راهبری یا هدایت یک رفتار را موجب می شود 

بروس کوئن هنجار را الگوی رفتاری مشترک یا معیار های رفتاری می داند.(ثلاثی – 1370ص 74)

به طور کلی به رفتاری که به تدریج میان اعضای گروه و جامعه شکل می گیرد و در صورت رعایت نکردن آن ، فرد با مجازات روبرو می گردد یا باید و نیایدهایی که فرد در گروه یا جامعه ملزم به انجام آن می باشد در غیر اینصورت با مجازات روبه رو می گردد.

هنجارهای فرهنگی واجتماعی : رفتارهای معینی هستند که بر اساس ارزش های فرهنگی  قرار دارند. ارزش های فرهنگی به تدریج بصورت هنجارهای اجتماعی در می آیند و با رعایت کردن آنها جامعه انتظام پیدا می کند . 

هنجارهای اجتماعی شیوه های رفتاری معینی است که در گروه یا جامعه متداول است و فرد در جریان زندگی خود آنرا می آموزد و به کار می بندد و نیز انتظار دارد که دیگر افراد گروه یا جامعه آنرا انجام دهند.

رابطه ارزش و هنجار و رفتار 

ارزش ها زمینه شکل گیری هنجارها را ایجاد می کنند و هنجار ها جنبه عینی و دستوری ارزش ها می باشند. ارزش ها جزء باورها هستند. هنجار ها ریشه در ارزش ها دارند. هنجار ها قاعده ی رفتار هستند. رفتارها ، عمل کردن مطابق آن قاعده ها ( هنجارها) می باشد. بنابر این بطور خلاصه بین ارزشها ، هنجارها و رفتارها رابطه زیر برقرار است.


ارزش ها ، هنجارها ، رفتارها 

بطور مثال عبادت (ارزش ) انسان باید به عبادت خداوند بپردازد ( هنجار ) فرد نماز می خواند ( رفتار)

جدول مقایسه ارزش ها و هنجارها

ارزش ها هنجار ها ( الگوی عمل )

ذهنی هستند

جزو تصورات کلی هستند

الهام بخش هنجار ها هستند

مسائل آرمانی را شامل می شوند

منشاء همبستگی و وفاق اجتماعی اند عینی هستند

جزو دستورالعمل های جزئی و رفتاری می باشند.

جهت دهنده رفتارها می باشند.

مسائل عینی و ملموس را شامل می شوند.

به صورت عملی باعث تداوم و حیات اجتماعی می باشند.

منابع :1- بیرو آلن 1366- فرهنگ علوم اجتماعی – باقر ساروخانی – تهران – انتشارات کیهان  - 2- چلبی مسعود 1375- جامعه شناسی نظم- تهران 


انتقال ارزش های فرهنگی و هنجارهای اجتماعی :

فرهنگ، شناسنامه و هویت افراد یک جامعه است. به وسیله فرهنگ است که انسان ها احساس هویت و تعلق خاطر به جامعه و شهری که در آن زندگی می کنند، به دست می آورند. الیوت ، فرهنگ را نوعی خاص از قواعد زیستن و شیوه ای خاص از زندگی، که به آن ارزش زیستن می دهد، می داند. با توجه به این که فرهنگ ذاتی انسان نیست و انسان اساسا با فرهنگ زاده نمی شود و در بدو تولد جز یک سلسله توانایی ها و استعدادهای بالقوه چیزی ندارد، بنابراین لازم است که ارزش های اجتماعی به نسل جدید انتقال داده شود، چون ممکن است در اثر غفلت از میان برود، بدین ترتیب نقش خانواده در نهادینه کردن ارزش های فرهنگی و هنجارهای اجتماعی ، به عنوان یکی از مولفه های شهروندی، این است که به انتقال ارزش های فرهنگی و هنجارهای اجتماعی می پردازد. محیط خانواده، نحوه تعامل پدر و مادرو فرزندان با یکدیگر، انتخاب محصولات فرهنگی که خانواده از آنها استفاده می کند، مثل فیلم، مجله ، پوستر و غیره، طبقه اجتماعی خانواده، علاقه اعضای خانواده به دستاوردهای فرهنگی گذشتگان، همانندسازی کودکان با والدین به عنوان الگوی رفتاری و تصوری که والدین از فرزندانشان در ذهن دارند و بیانگر ایده آل ذهنی آنان است، همگی در انتقال ارزش های فرهنگی و هنجارهای اجتماعی به کودکان، به عنوان شهروندان آینده، موثر است. برای اینکه والدین در انتقال ارزش های فرهنگی و هنجارهای اجتماعی موفق شوند باید انسان کامل جامعه را که ریشه در منابع غنی فرهنگی چون مذهب و ادبیات دارد، به جوانان بشناساند و خود نیز به ارزش های اخلاقی و رفتاری پای بند باشند. 

مسئله دیگر این است که خانواده امروزی برخلاف خانواده های گذشته یک خانواده بسته نیست، بلکه کاملا باز است، یعنی با محیط پیرامون خود در اتباط است و رسانه های صوتی و تصویری، اینترنت و غیره خانواده را با پیام های ارزشی و ضدارزشی متناقض درگیر می کند. بنابراین لازم است تفکر انتقادی در کانون خانواده نهادینه شود و معیارها و نرم های لازم برای بررسی پیام ها و رفتارهای ارزشمند و غیرارزشمند به فرزندان خانواده داده شود. یعنی به نوعی فرزندان بتوانند به ارزش سنجی فرهنگی بپردازند تا هر اثر فرهنگی مبتذل را به نام فرهنگ برتر به خورد آنان ندهند، براساس این ارزش ها و فهم میراث فرهنگی، با سایر شهروندان جامعه رابطه مطلوب و مناسب داشته باشند و در عین حال متناسب با تغییرات و تحولات جامعه، ارزش های جدید بر پایه منابع اصیل آن جامعه ( مذهب و ادبیات ) به وجود آورند و به توسعه فرهنگ جامعه بپردازند. در حیطه هنجارهای اجتماعی، خانواده با پذیرش فرزندان خود و مهر و محبت به آن ها و از طریق تعاملات خود با سایر خانواده ها و به تبع آن کودک از حالت تفرد، خودبینی و خودخواهی و تنفر از دیگران، یا تعرض به ایشان خارج شده، به تدریج متوجه گروه یا دسته همسن خود می شود و این یکی از علائم رشد اجتماعی است و از سوی دیگر خانواده با فراهم آوردن فعالیت های گروهی برای فرزندانشان، باعث آشنایی آنان به اموری مانند رقابت، همکاری، تقسیم کار، قبول مسئولیت و همدردی با دیگران می شوند. بنابراین خانواده است که در ابتدا هنجارها و ارزش های اجتماعی را به فرزندان می آموزد و در نتیجه اجتماعی شدن و جامعه پذیری، که عبارت است از درونی ساختن و پایدار نمودن ارزش ها و هنجارها (یکی ازمهمترین فراگردهای اجتماعی شدن )، صورت می گیرد و نه تنها با ارزش ها و استانداردهای اجتماع آشنا می شوند، بلکه چگونگی شکل پذیری این هنجارها را فرا می گیرند.


دین و دینداری در فرهنگ ها 

دين و دين باوري

دین به مجموعه اعتقادات است که در یک اجتماع وجود دارد که افراد نسبت به نمادهای آن با حس حرمت و اعجاب مینگرند و شعائری

راه و روشهای به رسمیت شناخته شده ) را شامل میشود که مردم در آنها شرکت دارند.

مپیوند دین و آدمی، پیوندی دیرین و پایدار، اما دستخوش تغییرات است. پس از ملت، مذهب، دومین عامل احساس هویت در جهان به شمار می‌رود.

دین، همچنان به عنوان مؤلفه‌ای بنیادین به حیات خود در جوامع گوناگون بشری ادامه خواهد داد، اما در عین حال، با تاثیر پذیرفتن از زمانه و محیطی که به سرعت دگرگون می‌شود، جایگاه، نقش و عملکردش نیز دگرگون خواهد شد.

از بزرگترین دینهای جهان می‌توان از دینهای ابراهیمی نام برد که همه از یک ریشه و منطقهٔ خاور میانه سرچشمه می‌گیرند و عبارتند از اسلام، مسیحیت و یهودیت.

از دینهای بزرگ دیگر در جهان می‌توان از بوداگرایی، هندوگرایی و آیین کنفوسیوس نام برد. دینهای کهن فراوان دیگری نیز وجود دارد مانند زرتشتی‌گری، مانی‌گری، مهرپرستی ....

مقصود از دين، آيين الهي و توحيدي است كه خداوند در طول تاريخ خلقت، آن را از طريق پيامبرانش، به انسان عرضه فرموده است. دین در فرهنگ  و تمدن انسانی از ازل جایگاه آموزشی و بوجود آورنده نقش اجتماعی بوده و ترديدي نيست كه در همه تاريخ تمدن انسان، دين همواره حضور و نقشي فعال داشته و از عناصر اصلي تمدن ساز به شمار مي رود، اما در عصر مدرن، دين و دين باوري به چالش كشيده شد و بسياري از كساني كه مفتون مظاهر رنگارنگ و فريبنده مدنيّت جديد و دنياي تجدّد شدند، خورشيد دين را در حال غروب مي دانند. بسيارند كساني كه صعود انسان به قله هاي بلند دانش تجربي و تكنولوژي نوين را به معناي بي نيازي انسان جديد از دين و دين باوري قلمداد مي كنند. دين در اين نگاه، پديده اي مربوط به فرهنگ و تاريخ گذشته انسان است كه همچون بسياري ديگر از پديده هايي كه اكنون منسوخ شده اند، واپسين لحظات حيات خود را سپري مي كند كه گرچه در گذشته تاريخ، نقش مهمي در تأسيس تمدن انساني و انتظام زندگي اجتماعي انسان داشته است، اما اكنون به دليل وجود جايگزين مناسب، كارآيي خود را از دست داده و نبايد در حيات انسان معاصر، نقشي را جست و جو كند، در غير اين صورت بسان خرافه، مانع اعتلاي انسان خواهد بود. اكنون بسيارند پژوهش گراني كه در غرب، مقوله دين را در حوزه هاي جامعه شناسي، تاريخ و روان شناسي مطالعه مي كنند، اما نه به عنوان ضرورت كاوش در حقانيت دعاوي ديني و بالمآل افزايش بهره مندي انسان امروز از آموزه هاي مفيد آن، بلكه به عنوان واقعيتي كه در گذشته زندگي انسان، نقش هايي را ايفا كرده است.

فرهنگ با ارائه تفسيري مشخص و نظام مند از انسان، فضاي زندگي فرد و جامعه را انساني كرده و او را از همه موجودات ديگر هستي متمايز مي كند.17 

رابطه دین و فرهنگ 

رابطه دین با فرهنگ بسان دو مجموعه اى که فقط در بخشى از اعضا مشترک هستند قابل شناسایى است، و در این دیدگاه نه دین کاملا جزء فرهنگ است و نه فرهنگ زیر مجموعه اى از دین مى باشد.شاید بتوان گفت تعریف فرهنگ به عاملى که به زندگى انسان معنا و جهت مى دهد، منطقى ترین سخن در تعریف این واژه مى باشد. معنادارى زندگى انسان برگرفته از نحوه نگرش انسان به جهان و انسان و یا به تعبیر دیگر تابع «جهان بینی و انسان شناسى» اوست. جهان بینى نیز به نوبه خود «نظام عقیدتى» و «نظام عقیدتى»، «نظام ارزشى» را شکل مى دهد.از طرفى چون افعال اختیاری انسان تابع اراده او هستند و اراده انسانها نیز در پرتو نوع نگرش و نظام ارزشى مورد قبول آنها شکل مى گیرد. 

رفتارهاى انسان نیز تابعى از نظام ارزشى مورد قبول او خواهند بود.خلاصه اینکه معنادارى زندگى انسان در گرو انجام اعمال و رفتارهایى است که در چارچوب نظام ارزشى ویژه یک جامعه، و در راستاى باورها و نظام عقیدتى آن جامعه انجام مى گیرد، و جهت دهنده زندگى انسان را «دین» مى دانیم.از این رو، فرهنگ بر دین انطباق مى یابد. مگر آن که اجزاى تشکیل دهنده فرهنگ را کمتر از اجزاى تشکیل دهنده دین بدانیم، مثلا اجزاى فرهنگ را صِرفا نظام ارزشى و رفتارهاى موجود در جامعه دینى بدانیم که در این صورت فرهنگ زیر مجموعه و تابعى از دین خواهد بود.البته گاهى ارزشها در کشورى که داراى جامعه دینى است، فربه تر از صِرف ارزشهاى دینى تعریف مى شوند، در این صورت دو گونه ارزش خواهیم داشت: گونه اول ارزشهاى ثابت و غیر قابل تغییر که از باورهاى دینی سرچشمه مى گیرند، گونه دوم ارزشهاى ناشى از آداب و رسوم و قراردادهاى اجتماعى که قابل تغییر و عوض شدن هستند. امّا پرواضح است که تغییر در دسته دوم گزندى به ارزشهاى ثابت و غیرقابل تغییر نمى رساند: چرا که اساسا از دو خاستگاه متفاوت نشأت گرفته اند. 

به هر حال از رهگذر معناى دین و فرهنگ و مقایسه تعریفها در هر كدام مى توان پیوند نزدیك آن دو را دریافت. اثر دین و فرهنگ بر یكدیگر بسیار پیچیده است. حتى شمارى كه نخواسته اند سرچشمه آسمانى و الهى را براى ادیان بپذیرند بر این نظرند كه: دینها بستگى ژرف به فرهنگها دارند. از هر ملتى دینى برمى آید كه فراخور اسطوره ها آداب و رسوم یعنى فرهنگ خود او است(انسان و ادیان میشل مالرب ترجمه مهران توكلى 339/ نشر نى) .اما كسانى دیگر به حق بر اثرگذارى ژرف دین بر فرهنگ ملتها پاى مى فشارند. البته این اثرگذارى از دین ناب و بى پیرایه بر مى آید. وقتى كه آموزه هاى دینى رخشان ناب  باشند در فطرت انسان جا باز مى كنند و به كنشها و رفتار او شكل مى دهند.ادیان الهى كه در آغاز به زبان و فرهنگ هر قوم فرو فرستاده شده اند پس از پذیرفته شدن وگسترش در جامعه فرهنگى زنده و زاینده به وجود آورده اند كه پیش از آن چنان فرهنگى نبوده است. براى نمونه بعثت پیامبر(ص) در جامعه بى فرهنگ جاهلى حركت و انقلاب بزرگ فرهنگى پدید آورد و در زمانى اندك عرب خشن و بى فرهنگ را به مسلمانى فرهنگ دوست و آداب دان دگرگون  كرد. 


در حقیقت دین با وارد كردن عامل هدفدارى در درون فرهنگ عناصر تشكیل دهنده فرهنگ را از گسیختگى و رها بودن در برابر خواسته ها هواها و هوسها و گرایشهاى زودگذر بشرى مى رهاند.با این جهت دارى است كه فرهنگ هدفدار پدید مى آید. هدفى كه بتواند حیات و رفتار و آداب آدمى را با شرایط محیطى و اجتماعى ریشه گرفته از پیشینه تاریخى و دانسته ها و استعدادها و خواسته هاى پیاپى او به خوبى بنمایاند و تفسیر كند. بى گمان اگر براى انسان در تفسیر وابستگى به جهانى كه در آن زندگى مى كند موضوع عشق و بندگى هدفدار در كارنباشد آن همه فرهنگهاى خیره كننده و گسترده در طول تاریخ به وجود نمى آمدند و آن همه آروزهاى رنگارنگ باورها و اندیشه هاى سازنده وهنرهاى باشكوه و جلال میدان جلوه گرى نمى یابیدند.آدمى این كمال جوییها را با قرار گرفتن در جاذبه الهى در خود احساس مى كند و به آفرینندگى فرهنگى مى رسد. آموزه هاى وحیانى دین از یك سو جاذبه الهى را در خود نهفته دارند و از دیگر سوى روح هدف گرایى را در جان انسان زنده مى كنند و چونان عاملى زنده در پدیدارى فرهنگ و شكوفانى آن نقش مى آفرینند.


دین تمام سویه هاى فرهنگى مانند: زیباجویى علم گرایى منطق طلبى و آرمان خواهى انسانها را مى پذیرد; اما این گونه نیست كه این امور درستى خود را از خواسته ها و آمالهاى فردى و جمعى با هر انگیزه و علتى بگیرند و هیچ كارى به برابرى وهمخوانى و سازگارى با حقایق و واقعیتهاى مستقل از آمالها نداشته باشند; زیرا در این صورت فرهنگ عامل پایایى و ویژگیِ كمالیِ خود را از دست مى دهد و چه بسا به پیروى از خواسته هاى سلطه گرایان هر گونه عامل ضد اخلاق و دین و شرافت انسانى با نام فرهنگ عرصه را بر فرهنگ ناب تنگ نماید.پیوند دین و فرهنگ آن گاه استوار مى گردد كه وجوه فرهنگى: قلم بیان قریحه و ذوق و كمال جویى با دو بال احساس واندیشه شكل بگیرد.به ظهور رسیدن سرآمدان فرهنگ ادبى چونان: مولوى حافظ سعدى و… دستاورد همین خویشاوندى و پیوند است.با این درآمیختگى فرهنگ علمى نیز زمینه سازوار براى رشد و شكوفایى پیدا مى كند. پى یر روسو در تاریخ علوم مى نویسد: سه قرن بعد از مرگ پیغمبر شهر قرطبه Gordoue یك میلیون جمعیت هشتاد مدرسه عمومى وكتابخانه اى شامل ششصد هزار جلد كتاب داشت و زبان عربى زبان علمى جهان شده بود.در این هنگام اشاعه علم از نو شروع شد. زكریاى رازى(923 ـ 850) مرض آبله و همكار او ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوى(1003 ـ 913) سلعه و امراض ستون فقرات را كاملاً توصیف كرد.ابن سینا(1037 ـ 980) پرنس علوم دانش طب را در دنیاى اسلام چنان رونق داد كه یكى از پادشاهان كاستیل كه آب آورده بود براى معالجه به شهر قرطبه نزد دشمنان خود رفت. 


ابن سینا و ابن رشد اندلسى (1198 ـ 1120) در قرون وسطى شهرت فراوان داشتند زیرا اقوام اروپایى خود را در اطلاع بر آثار ارسطو مدیون آنان مى دانستند(تاریخ علوم پى یر روسو ترجمه حسن صفارى 143/ امیر كبیر). برانگیزاندن اسلام پیروان خود را به خردورزى اندیشه و فراگیرى علم و ادب و بهره ورى آیات قرآن از احساس ذوق و زیباییهاى ادبى و نیز توجه به جلوه هاى احساسى با هدف برانگیختن حس دینى مهرورزیها و رفتار و مشى اخلاقى در انسان به مانند عاملهایى هستند كه سبب شدند در اندك مدتى شهرهاى جهان اسلام آن روز به كانونهاى مهم فرهنگى دگر شوند و همه عناصر فرهنگ: دانش ادب اخلاق و دین به گونه سامان مند و به هم پیوسته و هدف مند به شكوفایى برسند.


انواع ادیان 

یهودیت ، مسیحیت و اسلام : پر نفوذترین ادیان سه گانه یکتا پرست در تاریخ جهان یهودیت ، مسیحیت و اسلام است . خاستگاه همه آنها در خاور نزدیک بوده و هر یک بر دیگری تاثیر گذارده است

یهودیت :

 دین یهود کهن ترین این سه دین است . که قدمت آن تقریبا به 1000 سال پیش از میلاد مسیح میرسد . عبرانیها مردمی بیابانگرد بودند که در مصر باستان و اطراف آن زندگی میکردند . پیامبران ، یا رهبران دینی آنها ، تا اندازه ای عقاید خود را از اعتقادات دینی موجود در آن ناحیه گرفته ، اما از نظر اعتقاد به یک خدای قادر متعال با آنها تفاوت داشتند . اکثر همسایگان آنها چند خدا گرای بودند . عبرانیها اعتقاد داشتند که خداوند خواستار اطاعت از قوانین اکید اخلاقی است و سخت مدعی بودند که حقیقت تنها نزد آنهاست ، و به اعتقادات خود به عنوان یگانه دین حقیقی مینگریستند .

تا ایجاد کشور اسرائیل، اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم ، هیچ کشوری وجود نداشت که دین یهود مذهب رسمی آن باشد . اجتماعات یهودی در اروپا ، آفریقای شمالی و آسیا وجود داشتند ، اگر چه اغلب مورد تعقیب و آزار قرار میگرفتند ، که با قتل میلیونها یهودی در اردوگاههای متمرکز به دست نازیها طی جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید .

مسیحیت : 

بسیاری از عقاید یهودی توسط مسیحیت اخذ شد و به صورت جزئی از این دین درآمد . عیسی مسیح یک یهودی درست آیین بود و مسیحیت به عنوان فرقه ای از دین یهود آغاز گردید ف روشن نیست که عیسی میخواسته دین جداگانه ای را بنیان نهد ، حواریون او را مسیح میدانستند . مسیح واژه ای عبری به معنای تدهین شده است که اصطلاح یونانی آن کریست بود . که یهودیان در انتظار او بودند . پل ، یک شهروند رومی یونانی زبان ، یکی از نخستین رواج دهندگان مهم آیین مسیحیت بود ف که به گونه ای فراگیر در آسیاس صفیر و یونان به موعظه پرداخت . اگر چه مسیحیان در آغاز به طرز وحشیانه ای مورد تعقیب و آزار واقع گردیدند ، اما سر انجام امپراتور کنستانتین مسیحیت را پذیرفت و به عنوان دین رسمی امپراتوری روم انتخاب کرد . از آن پس مسیحیت گسترش یافت و برای دو هزار سال بعد به صورت نیرویی مسلط در فرهنگ غرب درآمد .

امروز مسیحیت بیشترین پیروان را دارد ، و عموما بیش از هر مذهب دیگری در سراسر جهان گسترش یافته است . بیش از هزار میلیون نفر خود را مسیحی میدانند ، اما تقسیمات متعددی از لحاظ الهیات و سازمان کلیسایی وجود دارند ، که شاخه های اصلی آن مذهب کاتولیک رومی ، آیین پروتستان و مسیحیت ارتودوکس شرقی است .


اسلام : 

خاستگاه اسلام ، که امروز دومین مذهب بزرگ جهان است ، با خاستگاه مسیحیت تا اندازه ای همانندی دارد . اسلام از آموزشهای پیامبر محمد ( ص ) در قرن هفتم میلادی سرچشمه میگیرد . خدای یگانه اسلام ، الله ، بر تمامی زندگی بشری و طبیعی سلطه دارد . ستونهای دیدن اسلام پنج وظیفه اصلی مسلمانان است . از گرفتن وضو . مومن به هنگام نماز همیشه باید رو به شهر مقدس مکه در عربستان سعودی بایستد ، صرف نظر از این که تا چه اندازه از آن فاصله دارد .

مسلمانان معتقدند که الله قبل از محمد (ص) توسط پیامبران پیشین از جمله موسی وعیسی ، که تعلیماتشان مستقیما اراده او را بیان میکند ، پیام فرستاده است . دین اسلام بسیار گسترش یافته است و نزدیک به 600 میلیون پیرو در سراسر جهان دارد . اکثریت آنها در شمال و شرق آفریقا ، خاورمیانه و پاکستان متمرکز گردیده اند .

ادیان خاور دور :

 اختلافات عمده ای میان دین یهود ، مسیحیت و اسلام و ادیان خاور ودور وجود دارد . کهن ترین همه ادیان بزرگ که هنوز در دنیای امروز برجسته است آیین هندو است ، که اصول اعتقادی آن به 6000 سال پیش میرسد . آیین هندو یک دین چند خداگرای است . این آیین از نظر درونی آن قدر گوناگون است که برخی محققان اظهار کرده اند باید بیشتر به عنوان مجموعه ای از ادیان مرتبط با یکدیگر در نظر گرفته شود و تنها یک آیین مذهبی ، در این آیین کیشهای محلی و اعمال مذهبی متعدد به وسیله معدودی اعتقادات عموما پذیرفته شده با یکدیگر پیوند یافته اند .

بیشتر هندوها اصل دور تناسخ را میپذیرند . یعنی این باور که همه موجودات زنده جزء یک فرآیند ابدی تولد، مرگ و تولد دوباره  هستند . دومین ویژگی اصلی آن نظام کاستی است که مبتنی بر این اعتقاد است که افراد در موقعیت خاصی در یک سلسله مراتب اجتماعی و شعایری ، بر طبق ماهیت فعالیتهایشان در تناسخهای قبلی ف متولد میشوند . مجموعه ای از وظایف و شعایر متفاوت برای هر کاست وجود دارد و سرنوشت شخص در زندگی بعدی اساسا بستگی دارد به این که این وظایف تا چه اندازه به خوبی انجام شود . آیین هندو امکان عقاید دینی مختلف و متعدد را میپذیرد ، و مومنان و غیر مومنان را صریحا از یکدیگر متمایز نمیکند . تعداد هندوها به اندازه مسلمانان است . حدود 600 میلیون نفر اما آنها عملا همگی در شبه قاره هند استقرار یافته اند . برخلاف مسیحیت و اسلام ، آیین هندو در صدد آن نیست که دیگران را به کیش مومنان حقیقی در آورد .

آیین بودا ، آیین کنفوسیوس ، آیین تائو : 

ادیان اخلاقی شرق شامل آیین بودا ، ایین کنفوسیوس و آیین تائو است . این ادیان خدایی ندارند . آنها بیشتر بر آرمانهای اخلاقی تاکید میکنند که مومن را با انسجام طبیعت و وحدت عالم پیوند میدهد .

آیین بودا از آموزشهای سیدهارتاگوتاما ، بودا به معنی ( دارای اندیشه روشن ) سرچشمه میگیرد که شاهزاده ای هندو در کشوری کوچک در جنوب نپال در قرن ششم پیش از میلاد بود . به گفته بودا انسانها میتوانند با دور افکندن خواهشها از دور تناسخ رهایی یابند . راه رستگاری ، زندگی همراه با ریاضت نفس و تفکر ، و به دور از وظایف این جهانی است . هدف کلی آیین بودا رسیدن به نیروانا ، یا ارضای کامل روحی است . بودا شعایر و اقتدار کاستها را رد کرد . مانند آیین هندو ، دین بودا بسیاری از تفاوتهای محلی، از جمله اعتقاد به خدایان محلی را تحمل کرده و تنها بر یک عقیده اصرار نمیورزد . امروز آیین بودا در چندین کشور خاور دور ، از جمله تایلند ، برمه ، سریلانکا ، چین ، ژاپن و کرده نفوذ زیادی دارد .

آیین کنفوسیوس اساس فرهنگ گروههای حاکم را در چین قدیم تشکیل میداد . کنفوسیوس ( صورت لاتینی شده نام کونگ فوتسو) در قرن ششم پیش از میلاد ، همزمان با بودا ف میزیست . مانند لائوتسه ، بنیاد گذار آیین تائو ، کنفوسیوس نیز معلم بود ، نه یک پیامبر دینی به شیوه رهبران دینی خاور نزدیک . پیروان کنفوسیوس به او نه همچون یک خدای ، بلکه به عنوان فرزانه ترین فرزانگان مینگرند . آیین کنفوسیوس بر آن است که زندگی بشر را با هماهنگی درونی طبیعت سازگار کند ، و بر احترام به نیاکان تاکید میورزد . آیین تائو اصول مشابهی با آیین کنفوسیوس دارد و بر اندیشه و تفکر و عدم خشونت به عنوان راهی برای رسیدن به زندگی متعالی تر تاکید میکند . اگر چه برخی از عناصر این آیینها در اعتقادات و شیوه های عمل بسیاری از چینیها همچنان وجود دارند ، اما در نتیجه مخالفت جدی از جانب حکومت  آیین کنفوسیوس و آیین تائو تا حد زیادی نفوذ خود را در چین از دست داده اند .

فرهنگ و دين در تاريخ زندگي انسان، همواره قرابت و همراهي داشته اند، جز در عصر مدرنيته كه همه مقولات، تحت الشعاع مادي گرايي و كميت نگري امپريسيستي واقع شد، اما اين رويكرد چندان دوام نيافت و حتي كاركرد گراها نيز سرانجام گستره مفهومي فرهنگ را علاوه بر فرد و جامعه، شامل امور مادي و غيرمادي زندگي انسان تلقي كردند. نظام گرايان، از اين هم فراتر رفته و عملاً مفهوم دين و فرهنگ را يكسان انگاشتند. در نگرش جامعه شناسان اروپايي، دين ريشه فرهنگ محسوب شد و از آن به عنوان قلب يك نظام فرهنگي تعبير كردند.


نظریه هایی در مورد  دین : 

رویکردهای جامعه شناختی نسبت به دین هنوز شدیدا تحت تاثیر اندیشه های سه نظریه پرداز کلاسیک ، جامعه شناسی ، یعنی مارکس ، دورکهایم و وبر است . هیچ یک از این سه جامعه شناس خود مذهبی نبوند ، و همگی فکر میکردند که اهمیت دین در دوران امروزی کاهش خواهد یافت . آنها بر این باور بودند که مذهب اساسا یک توهم است . طرفداران مذاهب مختلف ممکن است به طور کلی در مورد اعتبار اعتقاداتی که دارند و شعایری که در آن مشارکت میکنند متقاعد شده باشند ، با وجود این اصل گوناگونی مذاهب ، و ارتباط آشکارشان با انواع مختلف جامعه ، به عقیده این سه متفکر،  این ادعاها را ذاتا غیر قابل توجیه میسازد کسی که در یک جامعه استرالیایی شکارگر و گرد آورنده خوراک به دنیا میآید آشکارا عقاید مذهبی متفاوتی با فردی خواهد داشت که در نظام کاستی هند یا جامعه کاتولیک اروپای قرون وسطی متولد شده است .

مارکس و دین : 

کارل مارکس با وجود این که در این زمینه تاثیر زیادی بر جای گذاشته ، اما هرگز مذهب را به تفصیل مطالعه نکرده است . اندیشه های او اکثرا از نوشته های تعدادی از مولفان علوم الهی و فلسفی اوالیل قرن نوزدهم سرچشمه میگرفت . یکی از این مولفان لودویگ فویر باخ بود ف که کتاب معروفی به نام جوهر مسیحیت نوشت . بنابر این نظر فویرباخ ، دین عبارت است از عقاید و ارزشهایی که به وسیله انسانها در تکامل فرهنگیشان بوجود آمده ، اما اشتباها به نیروهای الهی یا خدایان نسبت داده شده است . از آنجا که انسانها تاریخ خود را کاملا درک نمیکنند . معمولا ارزشها و هنجارهایی را که به طور اجتماعی ایجاد شده اند به اعمال خدایان نسبت میدهند . بدین سان داستان ده فرمان که توسط خداوند به موسی داده شده تفسیر اسطوره ای سرچمه های احکام اخلاقی است که حاکم بر زندگانی مومنان یهودی و مسیحی است .

فویر باخ میگوید مادام که ما ماهیت نمادهای دینی ای را که خودمان ایجاد کرده ایم درک نمیکنیم ، محکوم هستیم که اسیر نیروهای تاریخ که توانایی کنترل آنها را نداریم باشیم . فویر باخ اصطلاح بیگانگی را برای اشاره به وجود آوردن خدایان یا نیروهای الهی متمایز از انسانها به کار میبرد . ارزشها و عقایدی که بوسیله انسانها بوجود آمده اند ناشی از موجودات بیگانه یا جداگانه یعنی نیروهای دینی و خدایان پنداشته میشوند در حالی که اثرات بیگانگی در گذشته منفی بوده اند ف درک دین به عنوان بیگانگی ، به گفته فویر باخ ، نوید امیدهای فراوانی را برای آینده میدهد . به محض اینکه انسانهادریابند که ارزشهایی که به مذهب نسبت داده شده در واقع ارزشهای خود آنهاست ، آن ارزشها به جای اینکه به زندگی پس از مرگ در جهان دیگر موکول گردند ، در این جهان قابل تحقق میشوند . قدرتهایی را که بنابر باورهای مسیحیت تنها خداوند داراست خود انسانها میتوانند داشته باشند . مسیحیان معتقدند در حالی که خداوند قادر مطلق و مهربان مطلق است ، انسانها خود غیر کامل و ناقص هستند اما ، فویر باخ معتقد بود توانایی بالقوه محبت و خوبی ، و قدرت کنترل زندگی خودمان ، در نهادهای اجتماعی انسانی وجود دارند . و به محض اینکه ما ماهیت حقیقی آنها را درک کنیم ، میتوانند تحقق یابند .

مارکس این نظر را میپذیرد که دین نشان دهنده از خود بیگانگی انسان است . اغلب تصور شده است که مارکس دین را رد میکرد، اما این به هیچ وجه حقیقت ندارد . او مینویسد دین قلب،  یک دنیای بی قلب است . پناهگاهی در برابر خشونت واقعیتهای روزانه  از نظر مارکس ،دین به صورت سنتی آن ناپدید خواهد شد ، و باید بشود ، اما این از آن روست که ارزشهای مثبتی که در دین تجسم یافته میتواند به صورت آرمانهای راهنمای بهبود سرنوشت بشریت در این جهان درآید ، نه به این علت که خود آرمانها و ارزشها اشتباه هستند . ما نباید از خدایانی که خودمان آفریده ایم بترسیم ، و باید از بخشیدن ارزشهایی به آنها که خودمان میتوانیم تحقق دهیم خودداری کنیم .

مارکس در عبارت مشهوری اعلام کرد که دین تریاک خلق بوده است . دین سعادت و پاداشها را به زندگی پس از مرگ  موکول میکند و پذیرش تسلیم طلبانه شرایط موجود را در این زندگی میآموزد بدین سان با وعده آنچه در جهان دیگر خواهد آمد توجه از نابرابریها و بی عدالتیها در این جهان منحرف میشود . دین دارای یک عنصر نیرومند ایدئولوژیگی است : اعتقادات و ارزشهای دینی غالبا نابرابریهای ثروت و قدرت را توجیه میکنند . برای مثال ، این آموزش که فروتنان وارثان زمین خواهند بود بیانگر نگرشهای افتادگی و عدم مقاومت در برابر ستم است .

دورکهایم و شعایر دینی :

 برخلاف مارکس ، امیل دورکهایم بخش قابل ملاحظه ای از مطالعات خود را به بررسی دین اختصاص داده و بویژه توجه خود را به دین در جوامع کوچک سنتی معطوف کرد . اثر دورکهایم به نام صور ابتدایی زندگی دینی ، که نخستین بار در سال 1912 منتشر گردید ، شاید پرنفوذترین مطالعه در جامعه شناسی دین باشد . دورکهایم دین را اساسا با نابرابریهای اجتماعی یا قدرت مرتبط نمیسازد ، بلکه آن را به طبیعت کلی نهادهای جامعه مربوط میکند .او مطالعه خود را بر مبنای بررسی توتم آیینی آن گونه که در جوامع بومی استرالیا معمول است قرار میدهد ، و استدلال میکند که توتم آیینی نمایانگر دین در ابتدایی ترین یا ساده ترین شکل آن است و عنوان کتاب او از اینجا گرفته شده است .

توتم ، همان گونه که گفته شد ، در اصل حیوان یا گیاهی بود که اهمیت نمادین خاصی برای یک گروه داشت . توتم چیزی مقدس است ، که با حرمت بدان نگریسته میشود و با شعایر گوناگونی احاطه گردیده است . دورکهایم دین را بحسب تمایز میان چیزهای مقدس و چیزهای نامقدس تعریف میکند . او معتقد است که چیزهای مقدس و نمادها جدا از جنبه های عادی هستی . قلمرو چیزهای نامقدس ، در نظرگرفته میشوند . خوردن حیوان یا گیاه توتمی ، جز در مواقع تشریفاتی خاصی ، معمولا ممنوع گردیده است ، و این اعتقاد وجود دارد که توتم به عنوان چیزی مقدس واجد صفات الهی است که آن را از حیوانات دیگر که میتوان شکار کرد ، یا گیاهانی که میتوان گرد آوری و مصرف کرد ، کاملا جدا میکند .

چرا توتم مقدس است ؟ به نظر دورکهایم به این علت که توتم نماد خرده فرهنگ است ، نماینده ارزشهایی است که برای فرهنگ  یا اجتماع اهمیت اساسی دارند . حرمتی که مردم برای توتم در نظر میگیرند در واقع ناشی از احترامی است که برای ارزشهای اجتماعی اساسی قایل هستند . در دین موضوع پرستش در واقع خود جامعه است .

دورکهایم قویا این واقعیت را مورد تاکید قرار میدهد که ادیان هرگز فقط یک موضوع اعتقادی نیستند . همه ادیان متضمن اعمال تشریفاتی و شعایری منظمی هستند که در آن گروهی از مومنان گرد هم می آیند . در مراسم تشریفاتی جمعی، حس همبستگی گروهی تایید و تقویت میشود . تشریفات افراد را از امور مربوط به زندگی اجتماع ینامقدس دور کرده به قلمرویی متعالی وارد میکند ، که در آن اعضای گرونه خود را در ارتباط با نیروهای عالی تر احساس میکننند این نروه های عالی تر ، که به توتمها یا تاثیرات الهی و یا خدایان نسبت داده میشوند ، در حقیقت بیان نفوذ و تاثیر جمع بر فرد است .

تشریفات و شعایر ،از نظر دورکهایم ،برای پیوند دادن اعضای تگروه ضروری است . از این روست که آنها نه تنها در وضعیتهای عادی پرستش ف بلکه در بحرانهای گوناگون زندگی که در آن تغییرات و گذرهای عمده اجتماعی تجربه میشودند ، مانند تولد ، ازدواج و یا مرگ نیز ، یافت میشوند . عملا در همه جوامع ، آیینهای شعایری و تشریفاتی در این گونه گردهماییها برگزار میگردند . دورکهایم استدلال میکند که تشریفات جمعی در زمانی که مردم مجبور به سازگار شدن با تغییرات عمده در زندگیشان هستند همبستگی گروهی را مجددا تایید میکند . شعایر تدفین نشان میدهد که ارزشهای گروه پس از درگذشت افراد به خصوص زنده میماند ، و بنابر این وسیله ای برای مردم داغدیده فراهم میکند که با شرایط تغییر یافته شان سازگار شوند . سوگواری بیان خود به خودی اندوه نیست ، یا دست کم فقط برای آنها که شخصا از مرگ متاثر شده اند چنین نیست . سوگواری وظیفه ای است که توسط گروه تحمیل میشود .

دورکهایم میگوید در فرهنگهای کوچک سنتی تقریبا همه جنبه های زندگی تحت نفوذ دین است . تشریفات دینی هم اندیطشه ها و مقولات فکری جدید را بوجود میآورند و هم ارزشهای موجود را مورد تایید مجدد قرار میدهند . دین تنها یک رشته احساسات و اعمال نیست ، بلکه در واقع نحوه اندیشیدن افراد را در فرهنگهای سنتی مشروط میکند حتی اساسی ترین مقولات فکری از جمله تصور زمان و مکان تخستین با بر حسب مقولات مذهبی تعریف شدند . برای مثال مفهوم زمان ،در آغاز از شمارش فواصل موجود بین انجام دادن مراسم دینی پدید آمد .

انتظارات دورکهایم درباره دگرگونی دین: دورکهایم معتقد است که با توسعه جوامع امروزین ، نفوذ مذهب رو به زوال میگذارد . تفکر علمی بیش از پیش جایگزین تبیین مذهبی میشود ، ولی اعمال تشریفاتی و شعایر تنها بخش کوچکی از زندگی افراد را اشغال میکنند . دورکهایم با مارکس هم عقیده است که دین سنتی یعنی دینی که متضمن نیروهای الهی یا خدایان است . در آستانه ناپدید شدن است . دورکهایم مینویسد خدایان قدیمی مرده اند . یا وجود این او میگوید که بهمفهومی دین به شکل تغییر یافته ممکن است ادامه یابد . حتی جوامع امروزین انسجام خود را مدیون شعایری هستند که ارزشهای آنها را مورد تایید مجدد قرار میدهد ، بنابر این میتوان انتظار داشت اعمال تشریفاتی جدیدی پدید آیند که جانشین مراسم تشریفاتی قدیمی شوند . در باره این که این اعمال تشریفاتی چه ممکن است باشد نظر دورکهایم مبهم است . اما به نظر میرسد که او بزرگداشت ارزشهای انسان دوستانه و سیاسی مانند آزادی ، برابری و همکاری اجتماعی را در نظر دارد .

میتوان استدلای کرد که اکثر دولتاهای صنعتی در واقع ادیان مدنی را ترویج کرده اند . در بریتانیا ، نمادهایی مانند پرجم ، سرودهایی مانند سرزمین امید و سرافرازی ، و شعایری مانند مراسم تاجگذاری ، همه در جهت تثبیت و تاکید مجدد راه و رسم زندگی بریتانیایی عمل میکنند . این نمادها با نهادهای دینی سنتی ، مانند کلیسای انگلستان پیوند دارند . برعکس ، شوروی ، بر اساس اندیشه های مارکس ، آشکارا با دین سنتی مخالف است . با وجود این مارکس ، انگلس و لنین خود به نمادهای قدرتمندی در یک دین مدنی تبدیل شده اند که توسط دولت حمایت میشود . جشنهای روز اول ماه مه که هر ساله در میدان سرخ مسکو برگزار میشود ، و شعایر دیگر ، تعهد نسبت به آرمانهای انقلاب روسیه را تقویت میکند .

این که آیا در این زمینه ها نیز میتوان از دین سخن گفت قابل بحث است ، این نمادها و شیوه های عمل در کنار ادیان سنتی وجو د دارند . با وجود این به سختی میتوان انکار کرد که نمادها و شعایر مدنی از مکانیسمهای اجتاماعی همانند با آنچه در شکلهای سنتی دین یافت میشود ، بهره میجویند .

وبر و ادیان جهان : دورکهایم استدلالهای خود را بر مبنای تعداد اندکی از نمونه ها قرار میدهد ، اگر چه ادعا میکند که اندیشه هایش بر مذهب به طور کلی تطبیق میکنند . درمقابل، ماکس وبر به مطالعه وسیعی در باره ادیان سراسر جهان پرداخت . هیچ دانشمندی پیش از او ، یا تاکنون ، به کاری با چنین دامنه وسیع دست نزده است . بیشتر توجه وبر بر آنچه آن را ادیان جهانی نامیده است متمرکز بود . ادیانی که تعداد زیادی از مومنان را به خود جلب کرده اند و به طور قطعی بر مسیر تاریخ جهانی تاثیر گذارده اند . او مطالعات مفصلی در باره آیینهای هندو ، بودا ، تائو و دین کهن یهود انجام داد . و در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری ( 1976 ، که نخستین بار در 5- 1904 منتشر گردید ) و کتابها و مقالات دیگرش به طور گسترده در باره تاثیر مسیحیت برتاریخ غرب نوشت . اما نتوانست مطالعه خود راکه در باره اسلام طرح ریزی کرده بود به پایان برساند.

نوشته های وبر در باره دین با نوشته های دورکهایم از نظر توجه به ارتباط میان دین و دگرگونی اجتماعی ( چیزی که دورکهایم چندان توجهی به آن نکرد ) فرق دارند . آنها در نقطه مقابل آثار مارکس هستند ، زیرا وبر استدلال میکند که دین لزوما نیرویی محافظه کار نیست ، برعکس ، جنبشهای الهام گرفته از دین اغلب دگرگونیهای اجتاماعی چشمگیری به وجود آورده اند . بدین سان آیین پروتستان به ویژه پیوریتنیزم منبع شیوه نگرش سرمایه دارانه موجود درغرب امروزی بود . نخستین کارآفرینان اکثرا از پیروان کالون بودند . انگیزه آنها برای موفقیت ، که به شروع توسعه اقتصادی در غرب کمک کرد ، در اصل از میل خدمت به خداوند سرپشمه میگرفت . موفقیت مادی برای آنها نشانه ای از لطف الهی بود .

وبر تحقیق خود را در باره ادیان جهان به عنوان یک طرح واحد در نظر میگرفت . بحث او درباره تاثیر آیین پروتستان بر توسعه غرب جزئی از کوششی چامع برای درک تاثیر مذهب بر زندگی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگهای مختلف است . وبر با تحلیل ادیان شرقی نتیجه میگیرد که آنها موانع غیر قابل عبوری در برابر توسعه سرمایه داری صنعتی ، آن گونه که در غرب رخ داد ، فراهم کردند . این نه از آن روست که تمدنهای غیر غربی عقب مانده اند ف آنها صرفا ارزشهایی متفاوت با آنچه را که در اروپا مسلط گردید پذیرفته اند .

سیحیت را به مثابه یک دین رستگاری در نظر میگیرد ،که متضمن این عقیده است که انسانها اگر اعتقادات دینی را بپذیرند و از اصول اخلاقی آن پیروی کنند میتوانند رستگار شوند .مفاهیم گناه و نجات یافتن از گناهکاری به مرحمت خداوند در اینجا دارای اهمیت هستند این مفاهیم نوعی تنش و پپویایی عاطفی ایچججاد میکنند که اساسا در ادیان شرقی وجود ندارد . ادیان رستگاری یک جنبه انقلابی دارند . در حالی که ادیان شرق یک نگرش انفعالی نسبت به نظم موجود در درون مومن پرورش میدهند . مسسیحیت متضمن مبارزه ای دایمی علیه گناه است . و از این روی میتواند علیه وضع موجود شورش برانگیزد. رهبران دینی مانند عیسی ظهور میکنند که اصول عقاید موجود را از نوبه شیوه ای تفسیر میکنند که ساخت قدرت موجود را به رویارویی فرا میخواند .

ارزیابی : مارکس ، دورکهایم و وبر هر یک برخی از ویژگیهای کلی و مهم دین را تشخیص میدهند . و از بعضی جهات نظریات آنها مکمل یکدیگر است . مارکس حق دارد ادعا کند که دین اغلب دارای تبعات ایدئولوژیکی است ، که به توجیه منافغ گروههای حاکم به زیان دیگران کمک میکند : موارد بی شمار آن در تاریخ وجود دارند . به عنوان مثال تاثیر مسیحیت را بر کوششهای استعمار گران اروچایی برای اینکه فرهنگهای دیگر را تابع حاکمیت خود قرار دهند در نظر بگیرید . مبلغان مسیحی که میخواستند اقوام کافر را به آیین مسیحی در آورند بدون تردید صادق بودند ، با وجود این نتیجه آموزشهای آنها کمک به نابودی فرهنگهای سنتی و تحمیل سلطه سفید پوستان بود . فرقه های مختلف مسیحی تقریبا همگی بردگی را در آمریکا و سایر نقاط جهان تا قرن نوزدهم تحمل ، یا تایید میکردند . آموزه هایی به وجود آمد که اداعا میکردند بردگی بر مبنای قانون الهی استوار است . و بردگان نافرمان مرتکب گناه در برابر خداوند و نیز اربابانشان میشوند .

با وجود این وبر مسلما حق دارد بر تاثیر مختل کننده  و اغلب انقلابی آرمانهای دینی بر نظامهای اجتماعی مستقر تاکید کند . به رغم پشتیبانی اولیه کلیسا ها از بردگی در آمریکا فبسیاری از رهبران کلیسا بعدا نقشی اساسی در مبارزه برای القای آن بازی کردند . اعتقادات مذهبی جنبشهای اجتماعی بسیاری را برانگیخته اند که خواهان سرنگونی نظامهای غیر عادلانه اقتدار بوده اند و برای مثال،  نقش برجسته ای در جنبشهای حقوق مدنی دهه 1960 در آمریکا بازی کرده اند . 

ديدگاه «پاركين»

«پاركين» اين موضوع را به طور متفاوت مي نگرد. او ديدگاه «ماكس وبر» را كه معتقد بود جامعه شناسي سياسي فرهنگ يعني شرايط سياسي خاص ايجاب مي كند كه يك فرهنگ در آن جامعه، بر فرهنگ هاي ديگر غلبه يابد، تأييد كرده و آن را تكميل مي كند. ماكس وبر براي اثبات مدعاي خود، پيروزي پروتستانيزم در اروپاي شمالي را شاهد گرفته و مي گويد لااقل يكي از دلايل اين پيروزي، هواداري شاهزادگان اين منطقه از مذهب جديد بود تا به اين وسيله از قيد و بند كليسا به مركزيت امپراتوري رم ـ ژرمن رهايي يابند. پاركين نيز بر اين نكته پاي مي فشرد و مي گويد كه يك نظام ارزشي، به عنوان ركن اصلي نظام فرهنگي، نمي تواند بدون حمايت يك قدرت نهادينه، امكان توسعه و بقا يابد، اما او به عكس اين موضوع نيز تأكيد مي كند و مي گويد كه نظام سلطه نيز با قبولاندن ارزش هاي خود به زير سلطگان همراه است22، براي مثال امپراتوري ساساني، مذهب زرتشت را آن چنان ساخت كه در خدمت قدرت سياسي قرار گيرد و بتواند ايران را در برابر امپراتوري رم و چين، به وحدت و انسجام نايل سازد، در حالي كه امپراتوري هاي ياد شده نيز هر يك مبتني بر يك ايدئولوژي مذهبي بودند.

ارزيابي ديدگاه هاي وبر و پاركين

بديهي است كه ديدگاه ماكس وبر و هم پاركين، نمي تواند در همه موارد صادق و منطبق بر واقعيت باشد؛ زيرا بسياري از نظام هاي فرهنگي و ديني، برخاسته از مردم و طي يك نبرد خونين با قدرت حاكمه به وجود آمده اند و تسلط و اقتدار آن، ناشي از ارائه و خواست مردم بوده است. اصولاً جنبش هاي ايدئولوژيك؛ نظير بعثت انبيا و بسياري ديگر از انقلاب هاي ديني، همواره از اين دست بوده اند. بنابراين گرچه شرايط سياسي خاص، مي تواند به غلبه يك فرهنگ بر فرهنگ هاي ديگر كمك كند، اما بسياري از نظام هاي ارزشي، صرفاً مبتني برخواست و اراده مردم و بدون حمايت يك قدرت نهادينه، امكان توسعه و بقا يافته اند و در عين حال، اين مردم بوده اند كه در بسياري از مقاطع تاريخ، نظام حاكم را به قبول ارزش هاي فرهنگي خود وادار ساخته اند، در حالي كه در انديشه ماكس وبر، اين ارزش و قدرت نفوذ فرهنگي نيست كه چيرگي آن را بر ديگر فرهنگ ها موجب مي شود بلكه صرفاً شرايط سياسي خاص، پيروزي يك فرهنگ را موجب مي شود و در انديشه پاركين نيز ارزش هاي فرهنگي، همواره تابعي از نظام سلطه قلمداد شده و استقلال انساني و آرماني آن، مورد بي مهري قرار گرفته است.

زبان اسطوره اي دين:

از جمله كساني كه در غرب، تئوري ترجمه فرهنگي دين را از طريق بحث در زبان آن، پيگيري كرده اند، ديويس براين مي باشد.29 

اينان بر اين باورند كه زبان دين، زباني نمادين يا به عبارتي؛ غير واقع نما است و نمادها در فرهنگ هاي گوناگون، مختلف است. لذا از آن جهت كه زبان، فاقد هويت علمي، فلسفي و واقع نمايي است بلكه هويتي اسطوره اي دارد و زبانها و اسطوره ها، نزد اقوام و فرهنگ هاي مختلف، متفاوت است، بنابراين بناچار صاحبان هر فرهنگ و قوميتي، بايد گرد ديگر اسطوره ها و نمادها را از دين زدوده و ويژگيهاي اسطوره اي زبان و فرهنگ خود را بر آن بپوشانند، تا دين براي آنان قابل پذيرش و درك باشد.

اسلام نيز از اين قاعده مستثني نيست. دين اسلام، هويتي اسطوره اي داشته و زبان قرآن نيز نمادين است و از آنجا كه دين اسلام، مرزهاي فرهنگي و قومي عصر نزول را در نورديده و به فرهنگها و اقوام ديگري سرايت كرده است، اينگونه ا قوام، ناچار از زدودن رنگ اسطوره ها و نمادهاي عربي از آن و ترجمه فرهنگي اسلام مي باشند.

نظام هاي فرهنگي جهان، به اعتراف جامعه شناسان، با پيدايش دين پايه گذاري شده اند، اما تأثيرگذاري اديان مختلف بر روند شكل گيري فرهنگ اجتماعي متفاوت بوده است. اصولاً ادياني كه تنها به اعتقاد ديني مستقل از امور دنيايي اصالت داده اند، تنها در بعد نظري انديشه اجتماعي مؤثر بوده و نقش تعيين كننده اي در حيات مادي جامعه ايفا نكرده اند، گرچه بخش مهمي از فرهنگ اجتماعي، شامل نگرش فلسفي و جهان بيني انسان هاست كه در تعريف فرهنگ، از آن به باورها و اعتقادها تعبير مي شود.

اما از آن جا كه اديان الهي، به فرد و جامعه، اصالت داده اند و اصولاً نگرش جامعه شناختي اين گونه اديان، بر «اصالت آميخته فرد و جامعه» مبتني است و احكام و تعاليم اين گونه اديان نيز به جنبه خاصي از حيات انساني محدود نمي باشد، بي ترديد موجوديت هر فرهنگ اجتماعي و تحولاتي كه در طول تاريخ حياتش تجربه مي كند، در اين گونه جوامع، تابعي از تعاليم و آموزه هاي ديني است اما اين بدان معنا نيست كه هر فرهنگ اجتماعي، الزاماً با دين و آموزه هاي آن، رابطه و هماهنگي تام دارد؛ زيرا فرهنگ اجتماعي، با تأثيرپذيري از عوامل گوناگون سياسي، اخلاقي، اقتصادي، رواني و .... تحولات چشم گيري را تجربه مي كند كه چه بسا با آموزه هاي ديني، تطابق و هماهنگي تام نداشته باشد. مهم اين است كه خواستگاه اديان الهي، تأسيس شالوده اجتماعي مبتني بر فرهنگ ديني است كه در آن، همه آموزه هاي متعالي پيامبران، در قالب عادت ها و ملكات فردي و اجتماعي، به طور عيني و رفتاري تبلور يابد و انديشه ها، عادت ها، آداب و رسوم، اخلاق، هنر، حقوق، ارزش ها، الگوها، احكام و نمادها را عيناً پوشش دهد.

فرهنگ ديني در اين فرايند، به جنبه خاصي از حيات اجتماعي محدود نشده و همه نيازها و ابعاد زندگي انسان، اعم از معنوي و مادي را در بر مي گيرد.


عوامل موثر در تغییرات فرهنگی 

در بعضی فرهنگ ها و برای عده ای از مردم هر چیز نو و تازه  و هر تغییری، به صرف نو و متفاوت بودن، دلخواه و پسندیده است . همین که چیزی تازه باشد و با آنچه قبلاً بوده تفاوت داشته باشد، کافی است تا عده ای آن را آزمایش کنند و احتمالاً بپذیرند و به کاربندند .  به همین دلیل در آگهییهای تجاری، بر  " نو " ،   " بهتر " و " اصلاح شده " بودن کالاها تاکید می کنند و با همین تاکید فروش افزایش می یابد . 

منابع و ماخذ : 


1- معین، محمد، فرهنگ معین، ج ۲، واژه فرهنگ.

2- حسینی دشتی، سید مصطفی، معارف و معاریف، ج ۸، واژه ی فرهنگ.

3- سعیدیان، عبدالحسین، دائرة المعارف نو، ج ۴، واژه ی فرهنگ.

4- دروزنامه سلام، ۱۵/۷/۱۳۷۱، ص ۱۰٫

5-  روزنامه جهان اسلام، ۱/۲/۱۳۷۳، ص ۱۰٫

          6- پریویر، کلود. درآمدی بر انسان شناسی، ناصر فکوهی، تهران، نی، 1381

6- فکوهی، ناصر. انسان شناسی شهری، تهران، نی، 1386

8- گیدنز، آنتونی. جامعه شناسی، منوچهر صبوری، تهران، نی، 1376

9- ماکس، وبر. شهر در گذز زمان، شیوا کاویانی، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1384

 10- محسنی، منوچهر. بررسی در جامعه شناسی فرهنگی ایران، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، 1386

www.report.aruna.ir. 11- 

12-  بيرو، آلن؛ فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه دكتر باقر ساروخاني، تهران، كيهان، چاپ اوّل، زمستان 1366، ص 120.

14 - سازگارا، پروين؛ نگاهي به جامعه شناسي با تأكيد بر فرهنگ، تهران، كوير، چاپ اوّل، 1377، ص 95 و ص 96.

15-  گولد، جوليوس و كولب، ويليام ل؛ فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه دكتر مصطفي ازكيا، تهران، مازيار، چاپ اوّل، 1376، ص 667.

16-  شايان مهر، عليرضا؛ دائرة المعارف تطبيقي علوم اجتماعي،  تهران، كيهان، چاپ اوّل، 1377، ص 420.

17-  پترسون، مايكل و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ترجمه احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، تهران، طرح نو، 1376 ش، فصل هاي سوم و هفتم.

18-  رك : بديع، برتران؛ دو دولت؛ ترجمه دكتر احمد نقيب زاده، تهران، دانشگاه تهران، 1370 ش.

19. Parkin , F. ; Class , Inequality and political order: Social – Stratification in Capitaliste and Communist Societies; P. 81.

بهتریننگاهی به روابط فرهنگ ها وتمدّن ها

پدید آورنده : محمّد هادی خالقی ، صفحه 26


22 . دو هفته نامه گزارش گفت و گو، سال اوّل، ش 14، ص 36.

23 . تعریفی است از مارگریت مید. در این موضوع، رجوع کنید به: تعریف ها و مفهوم فرهنگ، داریوش آشوری، آگه.

24. تاریخ تمدّن، آرنولد تویْنبی، ترجمه یعقوب آژند، مولی، ص 39 ؛ مفهوم تمدّن، احمد صدری، هرمس، ص 51 - 68 .

25 . در این باره، ر.ک: جامعه شناسی سیاسی معاصر، کیت نش، ترجمه محمّدتقی دلفروز، کویر، ص 96 - 103.

26. تاریخ تمدّن، ویل دورانت، ج 1 (درآمد)، ترجمه بطحایی و دیهیمی، ص 37 - 41.

27. ارتباطشناسی، مهدی محسنیان راد، سروش، ص 12.

28 . ر.ک: سیاست و فرهنگ در نظام متحوّل جهانی، ایمانوئل والرشتاین، ترجمه پیروز ایزدی، نی، ص 167 - 219 ؛ و نیز: جامعه شناسی سیاسی، حسین بشریّه، نی. 

29 . در این باره، ر.ک: سنّت و مُدرنیّت، صادق زیباکلام، روزنه، ص 163.

30 . ر.ک: ما چگونه ما شدیم، صادق زیبا کلام، روزنه، ص 210 به بعد.

31 . ر.ک: بیم موج، ص 112 و 117 و 130 ؛ مقولاتی در استراتژی ملّی، محمدجواد لاریجانی، مرکز ترجمه و نشر کتاب، ص 36 ؛ نظم بازی گونه، همو، مؤسسه اطلاعات، ص 33.

21 . همان ها؛ و برای اطلاعات بیشتر درباره مفاهیم مدرن، ر.ک: فرهنگ واژه ها، عبدالرسول بیات و دیگران، مؤسسه اندیشه و فرهنگ دینی.

22 . از دنیای شهر تا شهر دنیا، سید محمد خاتمی، نی، ص 282؛ «اسلام و لیبرالیسم»، مصطفی ملکیان، کیان، ش 48.

224 . برخی نمونه های نسبتاً موفق موجود، عبارت اند از: سازمان کنفرانس اسلامی، بانک توسعه اسلامی، اتحادیه دانشگاه های اسلامی، شبکه اطلاع رسانی ماهواره ای الجزیره، و...

25 . در این باره، ر.ک: نظم بازی گونه، ص 33 - 36 و 77 .

 ه. نشريه كيان، شماره 42، ص 17.

24. همان، شماره 20، ص 17.

25. همان، شماره 4، صص 32 ـ 33.

26. همان، شماره 46، ص 7.

27. رك: روزنامه جامعه، 16/3/1377، مقاله ضرورت عبور از شكل گرايي ديني.

ا29. رك: براين، ديويس، درآمدي به فلسفه دين، ترجمه مليحه صابري، مركز نشر دانشگاهي،تهران،1378 ش.

30. رك: مك كواري، جان، تفكر ديني در قرن بيستم، ترجمه بهزاد سالكي، تهران، اميركبير، 1378 ش.

31. نشريه كيان، شماره 42، صص 4 ـ 17.

32. همان، ص 10.

33. همان، ص 13.

34. همان، ص 15.

35. همان، ص 13.

-  فاستر – جرج . م  ، جوامع سنتی و تغییرات فنی – ترجمه :  سید مهدی ثریا – انتشارات کتاب فرا – 1378 ص 133 تا 165